فصل [ 3 ] : مثلوارهها
آوردهاند كه هارون نگينى از ياقوت سرخ كه همانندش كس نديده بود به ابراهيم بن رباح داد و گفت : هماكنون آن را برايم در انگشترى تركيب كن و به حضور آور .
ابراهيم گفته است : پس زرگرى فراخواندم تا براى اين نگين انگشترى بريزد . او دست به كار ريختن انگشتر شد . در اين ميان مگسهاى بسيارى به پرواز درآمدند . آن زرگر به ناگاه دست خود را به سوى نگين برد و آن را برداشت . ما همه فرياد كشيديم . امّا تمام قامت ايستاد و نگين را بر زمين افكند . نگين روى سندان افتاد و چند تكه شد . ما پشيمان شديم . از آن سوى فرستادگان هارون در پى طلب آن نگين نزد ما آمدند . ابراهيم گويد : چارهاى جز اين نديدم كه به حضور هارون رسم و او را از آنچه رخ داده است آگاه سازم . او گفت : اين حكايت آن است كه خداوند فرموده است :
وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ
« 1 » .
آوردهاند : زمانى كه منصور بر منبر سخن مىراند مگسى بر روى بينى او نشست . او سر تكان داد تا مگس را بپراند ؛ زيرا خليفگان بر منبر دست را تكان نمىدادند . مگس پريد و بر روى چشمش نشست . منصور ديگربار سر خود تكان داد و مگس پريد . امّا بر چشم ديگرش نشست ، تا اينكه سرانجام او را خسته كرد و وى نيز با دست مگس را دور ساخت . چون فرود آمد از عمرو بن عبيد « 2 » پرسيد : خداوند مگس را براى چه آفريده است ؟ گفت : براى اينكه با آن قلدران را خوار كند . پرسيد : از كجا چنين مىگويى ؟ گفت : از اين سخن خدا كه فرموده است :
وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ
« 3 » .
منصور كه اين شنيد گفت : اى ابو عثمان ، خداوند راست گفته است .
فصل [ 4 ] : چون دو تن كارى به سامان رسانند ، آن را تباه كنند
يكى از حكيمان گفته است : زيادى دستها در صلاح و درستى ، خود تباهى است .
هامش
( 1 ) . حج / 73 : و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمىتوانند آن را بازپس گيرند . طالب و مطلوب ، هر دو ناتوانند .
( 2 ) . عمرو بن عبيد بن باب كه او را از باب ولاء تميمى خواندهاند در روزگار خود پيشوا و فقيه معتزله و يكى از پارسايان نامور بود . او كه به سال 144 ق . درگذشت رسالهها و خطبههاى بسيار دارد . بنگريد به : وفيات الاعيان ، ج 1 ، ص 184 - ت .
( 3 ) . حج / 73 .