خويشاوندىهاى خود را از هم بگسلانيد ؟ » . « 1 »
ربيع گويد : شبى مرا به حضور طلبيد . نزد او رفتم و ديدم كه اين آيه را مىخواند . داستان را با من در ميان نهاد و گفت : موسى را نزد من آور . وى را نزد او بردم . از او پيمان ستاند و هزار دينار به او صله داد و به سوى خاندانش روانه ساخت . « 2 »
مردى به يكى از خوابگزاران گفت : خواب ديدم كه تخم مرغ مىدزدم و زير چوب مىگذارم . گفت : اى مرد ، از كردهء خود به درگاه خداوند توبه كن ؛ تو زنان و مردان را به حرام به هم مىآورى . مرد گفت : از كجا دريافتى ؟ گفت : خداوند مردان نادان را به چوب تشبيه كرده و فرموده است :
كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ
« 3 » ، و زنان را نيز به تخم شترمرغ پنهان شده « 4 » همانند كرده است . آن مرد گفت : من به دست تو به درگاه خداوند توبه مىكنم . آنگاه از آنچه داشت به خوابگزار پاداشى داد . « 5 »
يكبار هارون ملك الموت را در خواب ديد و از باقيماندهء عمر خويش از او پرسيد .
فرشته پنج انگشت خود را نشان داد . هارون وحشتزده بيدار شد و فرمود تا خوابگزاران را به حضور آوردند . يكى از آنان گفت : پنج ماه زنده خواهى ماند . ديگرى گفت : پنج سال زندگى خواهى كرد . هارون از اين تعبيرها نگران شد و همه اين نگرانى را در او ديدند . در اين ميان ، يكى از حاضران گفت : تو دربارهء باقيماندهء عمر خود از او پرسيدهاى و او پنج انگشت خود را نشان داده است ؛ يعنى آنكه پنج چيز را تنها خداوند مىداند . او خود فرموده است :
إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً
هامش
( 1 ) . اقتباس از آيهء 22 سورهء محمّد :فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ- م .
( 2 ) . در مروج الذهب ( ج 3 ، ص 356 ) از عبد اللّه بن مالك خزاعى كه عهدهدار خانه و پاسبانان هارون بود نقل شده كه گفته است : در لحظهاى غير منتظره فرستادهء هارون نزد من آمد ، مرا از جا بلند كرد و حتى اجازه نداد جامهء خود عوض كنم . اين وضع مرا بيمناك ساخت . . . پس به من گفت : آيا مىدانى براى چه تو را در چنين وقتى خواستهام ؟
گفتم : اى امير مؤمنان ، نه . گفت : اكنون به خواب ديدم گويا سربازى به سراغم آمده و در حالى كه نيزهاى در دست دارد به من مىگويد : اگر در همين دم موسى بن جعفر عليه السّلام را رها نكنى تو را به اين نيزه مىكشم . برو و او را آزاد كن . گفتم : اى امير مؤمنان ، موسى بن جعفر را آزاد كنم ؟ گفت : آرى ، هم اكنون برو و موسى بن جعفر عليه السّلام را آزاد كن و به او سى هزار درهم بده و به وى بگو : اگر دوست داشته باشى همينجا بمانى ، نزد ما هرچه دوست داشته باشى دارى . اگر هم دوست داشته باشى كه به مدينه رهسپار شوى اجازهء اين كار نيز با توست .
( 3 ) . منافقون / 4 : گويى آنان شمعكهايى پشت بر ديوارند .
( 4 ) . اشاره به آيهء 49 سورهء صافات :كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ- ت .
( 5 ) . اين روايت را به صورت خلاصه بنگريد در : الكنى و الالقاب ، ج 1 ، ص 314 - ت .