تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اقتباس از قرآن كريم ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
پيرمردى دو زن را ديد كه در كوچه بازى مىكردند . به آنان گفت : شما همدمان يوسف هستيد ! يكى از آن‌ها گفت : عمو ! چه كسى او را به درون چاه افكنده است ؟ ما يا شما ؟ به ابو حارث جميز « 1 » كه جامه‌اى پاره پوشيده بود گفتند : مگر محمّد بن يحيى « 2 » تو را جامه نمىدهد ؟ گفت : اگر او يك خانه پر از سوزن مىداشت و يعقوب عليه السّلام در حالىكه همه پيامبران او را به وساطت همراهى مىكردند و فرشتگان نيز ضامن او بودند نزد وى مىآمد و از او يك سوزن مىخواست تا با آن پيراهن يوسف را كه از پشت دريده است بدوزد ، اين سوزن را به او عاريه نمىداد ؛ چگونه مىخواهد مرا جامه دهد ؟ « 3 » ابو العباس احنف « 4 » گفته است : « 5 »
و قد زعمت جمل بأنى اريدها * على نفسها تبا لذلك من فعل سلوا عن قميصى مثل شاهد يوسف * فان قميصى لم يكن قدّ من قبل « 6 »
متنبّى گفته است :
كأن كل سؤال فى مسامعه * قميص يوسف فى اجفان يعقوب « 7 »
هامش
( 1 ) . ابو حارث جميز از كسانى است كه جاحظ در البخلاء ( ص 17 ، 72 ، 97 و 199 ) از او نام برده و به شمارى از لطيفه‌ها و ماجراهاى او نيز اشاره كرده است . در الوزراء و الكتاب جهشيارى ( ص 42 ) نيز ابو حارث از كسانى دانسته شده كه نزد محمّد بن يحيى برمكى برخوردارىهايى داشت و محمّد بن يحيى با او مأنوس بود - ت . ( 2 ) . محمّد بن يحيى بن خالد برمكى همان است كه هارون او را به كار گماشت و پس از كشته شدن جعفر نيز زندانى كرد ، هرچند سپس از او گذشت . پس از هارون نيز امين و مأمون با او نيكى كردند . بنگريد به : الوزراء و الكتاب ، ص 193 ، 224 و 297 - ت . ( 3 ) . روايت را بنگريد در : ثمار القلوب ، ص 35 . همچنين بنگريد به : الوزراء و الكتاب ، ص 242 - ت . ( 4 ) . عباس بن احنف از خاندان بنى حنيفه و شاعرى نكته‌گوى و پرزبان بود . از بغداد برخاست و به غزل‌هاى نازك‌پردازانهء خود نامور شد . بنگريد به : طبقات الشعراء ، ص 254 - 257 - ت . ( 5 ) . ابيات را بنگريد در : ديوان ابى العباس ، ص 213 - ت . ( 6 ) . زيبارويى مدعى شده است كه من او را براى كام گرفتن از وى مىخواهم . بسيار بدكردارى است اين ! از پيراهنم به سان گواه يوسف بپرسيد ؛ چرا كه پيراهن من از پيش رو پاره نشده است . شاعر در اين بيت اخير به آيه‌هاى 26 و 27 سورهء يوسف اشاره كرده است :قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ * وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ- ت . ( 7 ) . مقصود شاعر اين است كه ممدوح او چون از وى عطايى خواهند و مسألتى كنند همان اندازه شاد مىشود كه يعقوب از شنيدن خبر يوسف شاد شد . -