بحر ضمير انورت حقّهء درّ مكرمت * درج كلام معجزت لوح زبور مردمى
كرده بناى عدل را خامهء تو مهندسى * كرده نجوم فضل را خاطر تو مقوّمى
برّ تو وقت مكرمت داروى درد مفلسى * عفو تو روز مقدرت پردهء شوم محرمى
تيغ دهات كرده پى مسرع راى آصفى * صيت سخات كرده طىّ فرش رسوم حاتمى
از نفحات عدل تو بر صفحات مملكت * هست دليل مقبلى هست نشان مكرمى
ملك چو ديد ضبط تو چست گرفت اصفهان * دامن دولت تو را گفت أصبت فالزمي
آخر :
اى دولت را خجسته معهد * وى صرح منقّش ممرّد
ايوان تو چرخ راست منظر * درگاه تو خلق راست مقصد
بالاى تو با سهى مقارن * بنياد تو در ثرى مؤكّد
چار اركانت كه هشت خلدند * هستند چو نه فلك مشيّد
مه را ز تجمّل تو زينت * ماهى ز تحمّل تو در كد
ديوار سراى تو كواكب * بوسيده چو حاج سنگ اسود
فرش افگن صدر تو است عيوق * چوبك زن بام تو است فرقد
بر بوى قبول باغ كاران * رضوان كرده بهشت را رد
پرفرش ستبرق است و سندس * بستان تو از گل مورد
هم كسوت سوسنش مطرّا * هم زلف بنفشهاش مجعّد