از درجات مرتبت خانهء سعد اكبرى * وز شرفات منزلت ذروهء چرخ اعظمى
صحن مقدّس تو شد حصن حرم ز ايمنى * طاق مقرنس تو شد عرش علو ز معظمى
صرح ممرّد از صفت منظر تو ز مشرفى * سدّ سكندر از ظرف باروى تو ز محكمى
چون غرفات هشت خلد نه درت از مرتّبى * چون طبقات نه فلك شش سويت از منظّمى
بام و در مباركت مركز و سطح كبريا * آب و هواى فرّخت نقطه و خطّ خرّمى
بر در تو رضا دهد شاه فلك به حاجبى * باغ تو را سزا بود اوج زحل به طارمى
گرد حريم حرمتت كرده طواف آسمان * بر كتفش مجره بين شقّهء برد محرمى
آيينهء دو ديده را خاك درت جلا دهد * اينت هوا كه خاك او مىكند آب زمزمى
همسر زر پخته شد قيمت خشت خام تو * تا تو ز روى مرتبت ملك وزير عالمى
مير غياث دين و حق خواجهء ما محمّد آن * كز كرم شمايلش هست ملك چو آدمى
اى كه بخيل معرفت حفظ ثغر ملكتى * وى كه ز روى مقدرت پشت ملوك عالمى
هم به تكائب كتب بر در ملك حاجبى * هم به مواكب كرم در ره دين مقدّمى
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 170
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١٧٠