مىكردم « 1 » و در آن ميان گفتم « 2 » : يا امير المؤمنين دعا كن تا خداى - تعالى « 3 » - انصاف من از او « 4 » بستاند و مكافات او به دو رساند . گفت « 5 » : ( اللهّم اصلح ابنى هارون ) اين دعا سه بار بگفت . من گفتم « 6 » : يا امير المؤمنين از ظلم او « 7 » با تو شكايت مىكنم و مىخواهم كه بر وى دعاى بد كنى « 8 » ، او را دعاى نيكو مىكنى .
گفت : ترا چه زيان دارد اگر خداى او را باصلاح آرد و عمل او در حق تو صالح گرداند ؟ و اينك به نزديك او مىروم تا بفرمايم كه « 9 » با تو طريق مجاملت و احسان سپرد و در اكرام و اعزاز تو مبالغت نمايد و وامهاى « 10 » تو بگزارد و ولايت دمشق به تو ارزانى دارد . پنداشتم من به انگشت سبابه ( اشارت به جانب دمشق ) « 11 » مىكردم « 12 » و مىگفتمى « 13 » دمشق « 14 » از راه انكار و استقلال « 15 » و استحقار . او گفتى انگشت مسبّحه مىجنبانى و دمشق را اندك مىشمارى « 16 » ؟ اين دنياست هر چند از دنيا نصيب تو كمتر باشد در آخرت ترا بهتر باشد . چون ( اين بگفت ) « 17 » ، بيدار شدم « 18 » و ندانستم كه مسبّحه چه باشد . مردى را كه مؤدّب « 19 » من بود « 20 » بفرمودم تا « 21 » حاضر كردند و از او سوال كردم كه مسبّحه چه باشد ؟ گفت : عبد اللّه بن العبّاس انگشت سبّابه را مسبّحه خواندى و سبب سؤال امير از اين سخن چيست ؟ آن خواب كه « 22 » ديده بودم با او حكايت كردم و بعد از آن در خواب نشدم و همچنان بر سر « 23 »
هامش
( 1 ) - ت : مىنمود
( 2 ) - ت : گفتهام
( 3 ) - مجا و ت : ندارد
( 4 ) - ت و م : وى
( 5 ) - مجا و ت : او گفت
( 6 ) - مجا : مىگفتم
( 7 ) - مجا ، ت و م : من از ظلم او
( 8 ) - ت و م : گوئى
( 9 ) - ت و م : تا
( 10 ) - ت : اوامهاى
( 11 ) - ت : به جانب دمشق اشارت
( 12 ) - ت : مىكند
( 13 ) - ت : مىگفتى
( 14 ) - ت : دمشق دمشق
( 15 ) - مجا : استقلال و انكار
( 16 ) - ت : مىشمرى
( 17 ) - مجا : از خواب
( 18 ) - ت :
گشتم
( 19 ) - اساس : مودت
( 20 ) - اساس : نمود
( 21 ) - مجا : تا او را
( 22 ) - مجا : ندارد
( 23 ) - مجا : ندارد