كه ابن ابى دارم ( بر عادت ) « 1 » به نزديك « 2 » من درآمد و چون چشم من بر وى افتاد برنجيدم ، از ترس « 3 » آنكه « 4 » همان طريقه « 5 » مسلوك دارد و خواستم كه در خطاب بر وى مبادرت نمايم و آنچه انديشيدهام با او بگويم . او سبقت نمود و گفت : به بشارت « 6 » آمدهام . گفتم : به چه بشارت ؟ گفت : ( دوش در خواب ديدم ) « 7 » كه ( من به رقّه بودمى ) « 8 » به گورستان شهدائى « 9 » كه با امير المؤمنين على به صفيّن شهادت يافتند ، با جماعتى گرد مقابر « 10 » طواف مىكردم تا به جمعى رسيدم كه گرد قبّهاى طواف مىكردند . پرسيدم كه اين چه قبّه است ؟ گفتند : قبر « 11 » عمّار « 12 » ياسر . من بدان گنبد « 13 » در رفتم « 14 » ، گورى ديدم « 15 » سر باز كرده « 16 » و در وى پيرى با جامههاى سپيد ، و بر سر و تن « 17 » او جراحتهاى تازه و موى روى او « 18 » به خون آلوده ، و مردمان مىگفتند كه « 19 » عمّار بن ياسر اين است . بر وى سلام كردم جواب باز داد ، و مردمان « 20 » از او « 21 » سؤالها « 22 » مىكردند و او جواب مىگفت ، و من متحيّر مانده بودم « 23 » ، ندانستم كه « 24 » چه پرسم . پس گفتم : يا سيدّى ! ابو الفرج عبد الواحد بن نصر المخزومى « 25 »
هامش
( 1 ) - ت : ندارد
( 2 ) - مجا : به نزد
( 3 ) - مجا : از ترس برنجيدم
( 4 ) - مجا : كه
( 5 ) - ت و م : طريق
( 6 ) - مجا ، ت و م : به بشارت خواستن
( 7 ) - ت و م : در خواب ديدم دوش
( 8 ) - مجا : رفته بودمى . ت : من برفته برفته بودمى . م : من به رقت بودمى
( 9 ) - اساس : شهدا . ت ، شهر راى
( 10 ) - م و چا : آن مقام
( 11 ) - مجا : قبهء . ت و چا : گور
( 12 ) - مجا : عمار بن
( 13 ) - ت : به آن مىكنند
( 14 ) - مجا : رفتم
( 15 ) - مجا : ديدم كه
( 16 ) - ت : ندارد
( 17 ) - ت : و سر تن
( 18 ) - ت : موى و روى . م : موى .
چاپى : روى و موى ( عربى : و على لحيته دم )
( 19 ) - ت : ندارد .
( 20 ) - مجا و ت : و مردمان هركس
( 21 ) - مجا و ت : وى
( 22 ) - مجا و م :
سؤالى . ت : سؤال
( 23 ) - مجا و ت : بماندم
( 24 ) - ت : ندارد
( 25 ) - اساس . المخدومى . مجا ، ت و م : المحرومى