زمانه گرچه كند زنگ خورده جانى را * به دست خويش كند صيقليش و بزدايد
چو بخت دوست شود دولتت كند يارى * ز نفس دشمن يارى ترا پديد آيد « 1 »
الحكاية التاسعة عشر - فضل بن مروان حكايت كند كه محمد بن يزداد « 2 » عمرو بن « 3 » بهتوى « 4 » را « 5 » سعايت كرد پيش « 6 » مأمون تا بر وى ساخط گشت و ( امر مطلق ) « 7 » فرمود كه عمرو را مقيد كن و محبوس دار « 8 » و كار بر وى تنگ فراگير و نعمت بر وى فراخ مدار تا راست بگويد كه در مال غنيمت چه « 9 » كژى « 10 » كرده است و در اموال « 11 » فىء « 12 » كه نزديك « 13 » او امانت بوده « 14 » است « 15 » چه خيانت نموده است « 16 » ، مالى جليل و نعمتى بسيار او را از خيانتى كه در غنايم كرده است جمع شده است ، و آن مال از او طلب دار . گفتم :
چنان كنم ، و بفرمودم تا عمرو را حاضر كردند و ( حجرهاى در سراى من ) « 17 » به جهت او خالى كردند « 18 » و آنچه او را در آن حجره به كار بايست مهيّا گردانيدند « 19 » و من خود « 20 » را به كارهاى ديگر مشغول كردم « 21 » و « 22 » هيچ
هامش
( 1 ) - م : ابيات را ندارد
( 2 ) - اساس : برداد
( 3 ) - ت ، م : عمر
( 4 ) - م : بهبوى . چاپى : بهنوى . عربى : بهنونى
( 5 ) - ت :
ندارد
( 6 ) - مجا و ت : بنزديك . م : نزديك
( 7 ) - اساس : ندارد
( 8 ) - مجا ، ت : گردان
( 9 ) - ت : ندارد
( 10 ) - م : كجى
( 11 ) - ت : اموالى
( 12 ) - ت : ندارد
( 13 ) - ت : بنزديك
( 14 ) - مجا : بود
( 15 ) - مجا : ندارد
( 16 ) - ت : كرده است . مجا : كرده
( 17 ) - ت : حجرهء سراى من
( 18 ) - م : كرد .
( 19 ) - مجا : كردند
( 20 ) - ت ، م : خويشتن
( 21 ) - مجا ، ت ، م : گردانيدم
( 22 ) - مجا : و با وى