« 1 » فرد دهرى مبهوت ماند ، و به دست مردم كشته شد . تدوين كنندگان مناقب ابو حنيفه كه اين داستان را نقل كرده و وقوع آن را در بغداد دانستهاند ، توجه نكردهاند كه بغداد در سال 145 ه . در روزگار منصور شهر شد و در آن اوان عمر ابو حنيفه شصت و پنج سال بوده ، پس چگونه مىتوانست كودكى هفتساله باشد ؟ جملگى اتفاق دارند كه حماد در سال 120 ه . درگذشته است ، يعنى بيست و پنج سال پيش از بناى بغداد . وانگهى ابو حنيفه مدّتى به پارچهفروشى اشتغال داشت ، مدتى نيز به فراگيرى علم كلام سرگرم بود ، و پس از آن به حوزهء درس حماد پيوست . اين افسانه در برخى از كتب آمده و برخى نيز اين جمله را افزودهاند كه : حال امام در كودكى چنين بود ، پس در بزرگسالى چه مىتوانست باشد . [ 13 ] اما خوارزمى اين اسطوره را به گونهاى ديگر آورده است . او مىگويد پادشاه روم كسى را با اموال زيادى به بغداد فرستاد و به او گفت در بغداد سه مسأله را از آنان سؤال كن ، اگر پاسخ سؤالات را دادند ، اموال را به آنان ده و گرنه برگردان . چون مرد رومى به بغداد آمد عالمان را گرد آورد و خود بر منبر نشست و گفت : اگر پاسخ پرسشهايم را داديد ، اموال را به شما خواهم داد ، و گرنه بازخواهمگرداند . او سؤالهايش را مطرح كرد ولى عالمان حاضر از دادن پاسخ ناتوان ماندند . ابو حنيفه ، كه در اين زمان كودكى بود و همراه پدر در جلسه حضور داشت ، از پدر اجازه خواست تا پاسخ مرد را بگويد ، اما پدر او را منع كرد . با اين همه ابو حنيفه برخاست و از خليفه اجازه خواست تا جواب گويد و بر منبر نشست . . . اين افسانه چنين نقل شده ، اما طرق نقل مختلف است . مطلب جالبتر اينكه صاحب كتاب مفتاح السعادة روايت كرده است كه چون ثابت درگذشت ، امام صادق با مادر ابو حنيفه ازدواج كرد . در آن روزگار كه ابو حنيفه كودك بود ، به خانه امام جعفر صادق آمد و در دامنش بزرگ شد و از علوم و تربيت وى بهره گرفت . نويسندهء كتاب مىگويد : اگر اين مطلب ثابت شود ، خود فضيلتى
الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 372
مساهمون: اسد حيدر
ص٣٧٢
جاى تو بنشينم . چون آن مرد فرود آمد و ابو حنيفه بر منبر نشست گفت : اگر مادّى مسلكى چون تو بر منبر بنشيند ، چنين پايينش مىآورم و اگر يكتاپرستى چون من پايين باشد ، چنين بالايش مىكشم .
كُل يَوْم هُوَ فِي شَأْن
هامش
( 1 ) سوره الرحمن ، آيه 29 . [ خداوند ] هر روز دستاندركارى است .