حضرت ممنوع بوده است . « 1 »
اين ضعف عمومى در امت همانست كه در برخى روايات به آن اشاره شده است ؛ مانند سخن امام موسى بن جعفر عليه السّلام كه فرمود :
يا بنيّ عقولكم تضعف عن هذا و أحلامكم تضيق عن حمله . و لكن إن تعيشوا تدركوه . « 2 »
اى پسرم عقلهاى شما براى فهم اين امر ، ضعيف است و خردهايتان از حمل آن سست ، ولى اگر در آن زمان زندگى كنيد آن را درك خواهيد كرد .
مراد از « عقول » در روايت بالا ، همان چيزى است كه ما آن را سطح فكرى و فرهنگى مىناميم و منظور از « احلام » چيزى است كه آن را اخلاص و نيروى اراده و مسئوليتپذيرى نام مىنهيم .
( 1 ) 4 . زمان ظهور اگر چه در علم ازلى پروردگار معين است امّا با توجه به علل و شرايطش بهتر است كه براى آن وقت معيّنى قرار داده نشود ؛ زيرا تعيين زمان مشخص ، ممكن است در دو سطح مطرح گردد :
الف ) سطح اول : علم ازلى و پيشين الهى به موجودات ؛ كه به مخلوقات به همراه اسباب و مسببات آنها تعلق مىگيرد .
ب ) سطح دوم : وجود معلول به واسطه وجود علّتش ؛ زيرا معلول با موجود شدن علت بدون هيچ گونه دخالتى از سوى زمان در آن به وجود مىآيد .
مثال : هنگامى كه مدت زمان تكميل بناى ساختمانى را نسبت به نيروى مادى و بشرى كه در آن كار كرده بسنجيم ، زمان آن منوط به تحقق اين مقدمات است . زمانى كه آخرين خشت ساختمان گذاشته شود ، با چشمپوشى از طولانى بودن يا كوتاه بودن زمان ساخت ، اين خانه تكميل مىشود .
اين مدت زمان بر اساس شرايط ، توانايىها و امكانات ، تغيير مىكند .
( 2 ) هنگامى كه از نظر فلسفى ثابت شد كه علم ازلى خداوند علّت اشيا نيست بلكه فقط به آنها تعلق مىگيرد و از واقعيت آنها پرده بر مىدارد ، در اين صورت مىتوان به واقعيت چيزى نظر كرد و از تعلق علم خداوند به آن چشمپوشى نمود .
( 3 ) به اين ترتيب مىتوان گفت توقيت در معنايى كه در سطح دوم در نظر است ، صحيح مىباشد و وجود هر چيزى منوط به وجود علت و گرد آمدن شرايط و مقدمات آن است بدون آن كه مطلقا تاريخى براى تعيين زمان حدوث آن لحاظ گردد ، بلكه حتى گاهى اوقات - چنان كه قبلا گفتيم - اين زمان زياد و كم مىشود . « روز ظهور » نيز از اين مقوله است . در نتيجه اگر از علم ازلى خداوند چشم بپوشيم ، ديگر زمان معينى براى ظهور نخواهيم داشت ؛ زيرا امر ظهور تنها موكول به تحقق شرايط و علل مخصوص به خود مىباشد . به طور مثال مىگوييم : هرگاه شمارى كافى از مخلصان آزموده
هامش
( 1 ) . ر . ك : الصدر ، سيد محمّد ، همان ؛ ص 277 به بعد .
( 2 ) . النعمانى ، محمّد بن ابراهيم ، همان ؛ ص 78 .