احتياج پيدا كرده ، بدانها تمسك جويند ! و در نتيجه ، ذوقها و سليقههاى شخصى در اجتهاد و استنباط قوانين شرع مقدس راه يافت و قياس و استحسان و ديگر الوان اجتهاد ! براى مجتهدان عنصر ذاتى گرديد ! و شخصيت آنها را در قبال تشريع و قانونگذارى قطعهقطعه نمود ! و بطور مسلم چنين وضعى با آن " آمادگى ويژه " براى اين گروه ، در قبال مسئوليت زمامداريش ، سازگار نيست . چون چنين تعهد و مسئوليتى
هامش
و بدين جهت آن را قياس شرعى گفتند چون در مقابل قياس منطقى از اصطلاحات اهل شرع بوده و در احكام شرعيه استعمال مىگردد . و آن را اينطور تعريف نمودهاند :
مساوات اصل با فرع در علت حكم . بدين معنا كه حرمت چيزى را كه ازنظر شرع و به حكم كتاب و سنت اثبات گرديده ، با چيز ديگرى كه نصى دربارهء آن نرسيده مقايسه كرده و به حكم اين قياس شيء دومى را نيز حرام بدانيم . قياس به عنوان يك دليل شرعى همانند كتاب و سنت مورد توجه و استناد فقهاى اهلسنت بوده ، ولى ازنظر فقهاى شيعه بىاعتبار است مگر اينكه علت حكم " اصل " كه مسئله دوم با او قياس مىگردد ، تصريح شده باشد و به اصطلاح " منصوص العله " باشد . . .