هامش
و با نزديكى فكرى كه با اين جناح داشته ، مىكوشيده تا فاصلهء خود را ازاينجهت حفظ كند و مخالفت شديد فقهاى ما با " اهل راى " و " اصل قياس " - كه حتى آن را منطق ابليس مىخواند و ابو حنيفه را بشدت مىكوبد - از همين است .
گذشته از اينها ، اگر عقل بمعنى فهم و شعور منطقى انسان است كه اصل اصول است و فهم كتاب و سنت نيز بر آن پايه است ، بهويژه در برابر مجتهد اگر مقصود تلقى آنست .
به عنوان ملاك و منبعى در كنار كتاب و سنت ، بگونهاى كه هرجا اين دو ساكتند ، او خود مستقلا " سخن مىگويد و نظر بدهد ، كه به اجتهاد دينى ربطى ندارد و شايد در دين اساسا " چنين حقى و استقلالى نبايد داشته باشد .
وانگهى " عقل " بطور مطلق و مجرد يعنى چه ؟ بقول دكارت : عقل سرمايهاى است كه به تساوى ميان همهى انسانهاى سالم تقسيم شده است و اگر همچنين نباشد چه ملاك و نشانى هست كه چنين نيست ؟ و يا فلان نظر ، نظر عقل است نه كتاب يا سنت . آنچه به حساب مىآيد و حدومرز و ارزش و اثر و عمل عقل را مشخص مىسازد ،