تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
دوستى ، خويشاوندى سودبخشى است غربت ، در نداشتن دوستانست نشانهء بزرگوارى آنست كه انسان بر گذشته‌هاى خويش بگريد و به مردم خويش مهر بورزد و جانب دوستان ديرين را نگه دارد آزمندى بندى است كه هميشه بر گردن آزمند است خردها در زير شمشير آزها به خاك مى افتد چه بسا خردها كه اسير هوى پرستى است اگر بر آنچه از دست مى دهى ناله ميكنى پس بر آنچه هم كه بدست نمى آورى زارى كن هوسرانى مركب فتنه و تباهى است اگر زندگانى را بر خود آسان گيرى همهء مردان ، خويشاوندان تواند و اگر سخت بگيرى خاندان خويش را هم نشناسى چون دنيا به كسى روى آورد نيكى هاى ديگران هم به او نسبت يابد و چون به او پشت گرداند خوبيهاى خودش هم از او سلب شود به نياز خويش نرسيدن بهتر از نياز به نااهل بردن به سه كس بايد رحم كرد ، دانائى كه نادان بر او فرمان راند ، ناتوانى كه در چنگال ستمگرى تواناست و بزرگوارى كه نيازمند به پست همتى است چون از بزرگوارى نيازى خواستى ، بگذار تا بينديشد ، زيرا او جز به خير نمى انديشد ولى چون به دون همتى نياز بردى از او بشتاب بخواه زيرا چون بينديشد به پست فطرتى خويش بازگردد