من هيچ ستمگرى را شبيهتر به ستمديده از حسود نيافتم كه اندوهى هميشگى و قلبى دردمند و غمى بزرگ همراه دارد بر بيگناهان خشمگين است و به آنچه ندارد بخل مى ورزد ستايش بيش از شايستگى چاپلوسى و كمتر از آن ناتوانى يا حسادت است .
چنان با مردم رفتار كن كه اگر مردى بر تو بگريند و اگر زنده بودى با تو مهربان باشند دوست آن است كه در سه مورد نگهبان شخصيت و اعتبار تو باشد در غيبت ، در سختى و بهنگام مرگ دشمن دانا بهتر از دوست نادان است از بهترين صفات مرد بزرگوار آن است كه خود را از رازهاى مردم بنادانى زند بزرگترين دشمنان آن كس است كه حيلهءگريش پنهان تر باشد كسى كه جامهء آزرم بپوشد عيوبش از مردم پنهان ماند چشمها از سختى دلها از گريه خشك ماند و دلها از فراوانى گناه سخت گردد خويشاوندى بدوستى نيازمند است ولى دوستى بخويشاوندى نيازمند نيست چه بسا خويشاوندى كه از بيگانه دور تر باشد و چه بسا بيگانهاى كه از خويشاوند نزديك تر باشد و غريب آن كس است كه او را دوستى نباشد
روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 438
مساهمون: جورج جرداق
ص٤٣٨