مردم ، پشت سر منند و مرا براى پيامگزارى نزد تو فرستادهاند تا پيامشان به تو برسانم ، به خدا سوگند نمى دانم بتوچه بگويم من چيزى نمى دانم كه تو خود ندانى و راهى به تو نمى توانم نشان دهم كه تو آن را نشناسى ، تو هر چه ما مى دانيم مى دانى ( و از اين همه ناروائى آگاهى ) ما چيزى بيشتر از تو نمى دانيم كه بدان آگاهت سازيم و به پنهانى چيزى درنيافتيم كه به تو برسانيم ، ما همان را ديديم كه تو ديدى و همان را شنيديم كه تو شنيدى ( و روش پيامبر را ديدى و گفتارش را شنيدى ) خدا را ، خدا را ، از كردار خويش بهراس . به خدا سوگند ، آن چنان نابينا نيستى كه بينائيت دهند ، راهها روشن است ، پس بدان كه بهترين مردم در پيشگاه خداوند زمامدار دادگرى است كه به راه حق هدايت يافته باشد و مردم را ، راهنمائى كند و بدترين مردمان در نزد خدا زمامدار ستمگرى است كه گمراه شده و مردم را بگمراهى كشاند و من از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود « زمامدار ستمكار را بدادگاه قيامت مى آورند و او هيچ ياور و پوزشخواهى ندارد و در آتش دوزخش مى اندازند و پيكرش چون سنگ آسيا در شعلههاى آتش مى چرخد تا بژرفاى جهنم مى افتد » و ترا به خدا سوگند مى دهم كه مبادا همان پيشواى مقتولى باشى كه زبان وحى خبر داد و گفت در اين امت پيشوائى كشته مىشود كه با قتل او دروازههاى كشتار تا روز رستاخيز باز مىشود و كارها به ناروائى و اشتباه مى افتد و فتنهها و تباهيها پايدار مى ماند ، چنان كه مردم ، حق را از باطل نمى شناسند و در امواج گرفتاريها ، سراسيمه
روائع نهج البلاغة ( شگفتى هاى نهج البلاغه ) ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: جورج جرداق
ص٢٦٥