نمىوزيد . قباد بليناس را فرمود ، تا براى آن طلسمى بساخت . بدين گونه ناگزير ، باد در آنجا ، پس از فرو شدن آفتاب به وزش در آمد .
نزديك كرمانشاهان روستايى بود كه آن را كركان مىگفتند . هر سال در آن ، بازارى بزرگ بر پاى مىشد . ليكن در هر سال چنان بود كه به خاطر كژدم بسيارى كه در آنجا بود ، انبوهى از مردم جان مىسپردند . بليناس براى آن نيز طلسمى بساخت و از آن پس هر كژدم كه بر زمين آن جاى برفت بمرد . و هر كس از گل آنجا در شب ميلاد * 70 بر گيرد و به خانه يا اطاق خويش مالد ، تا سال آينده همان هنگام ، كژدمى بدانجاى نزديك نشود .
داستان شبديز
از شگفتيهاى كرمانشاهان ، كه خود نيز يكى از شگفتيهاى عالم است ، صورت شبديز * 71 است . صورتگر آن فطوس بن سنمار رومى است - و سنمار همان سازندهء خورنق كوفه است - اين نقش را علت آن بود كه شبديز از همهء اسبها هوشيارتر و كوه پيكرتر و نژادهتر و در تاخت پرتوانتر بود .
آن را شاه هند به قباد پيشكش كرده بود . و چنانش پرورده بودند كه تا زين بر او بود و لگام داشت پيشاب نمىكرد و سرگين نمىانداخت و نمىخريد و كف از دهان بيرون نمىداد . پيرامون سم او بيش از شش بدست بود . چون اين اسب بشد ، قباد فطوس را بفرمود تا نقش پيكر او بسازد .
هنگامى كه نقش ساخته شد ، قباد بيامد و در كنار آن بايستاد . چون در آن نيكو نگريست ، دگرگونه حال شد و بگريست . آنگاه گفت : « چه سختا كه اين تنديس ، از مرگ ما را آگهى دهد . و به ياد آن سر نوشت تباهيمان اندازد كه بدان برسيم . . . » و از همين سان سخنها گفت « 1 » .
و از شگفتيهاى اين نقش آن است كه تا كنون مانند آن ديده نشده است . من از دانشمندان و آگاهان بسيار شنيدهام كه گفتهاند : شبديز كار مردمان نيست .
هامش
( 1 ) - تفصيل سخنان قباد ، نسخهء عكسى ( ورق 98 ب ) .