تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الشموس المضيئة في الغيبة والظهور والرجعة (ظهور نور) (فارسى) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
در آن موجود است نزد اوست ، جفر اكبر ، جفر اصغر ، پوست بز و ميشى كه در آنها تمام علوم ، حتى ديهء خراشى كه بر پوست افتد ، تا حد يك تازيانه و نصف تازيانه و ثلث تازيانه ، در آن موجود است ، و نيز مصحف حضرت فاطمه عليها السّلام ، نزد او موجود است . » « 1 » 2 . اباصلت هروى مىگويد : به امام رضا عليه السّلام عرض كردم : « نشانهء قائم شما چيست ؟ » فرمود : « نشانه‌اش اين است كه از نظر سنّى ، پير و در قيافه و سيما ، جوان است به‌طورىكه هركس او را نگاه مىكند ، او را مردى چهل ساله يا كمتر مىداند و از نشانه‌هايش آن است كه با گذشت زمان ، پير نمىشود تا اينكه اجلش برسد . » « 2 » 3 . ابو الجارود از امام باقر از پدران بزرگوارش نقل مىكند كه امير المؤمنين عليه السّلام بر بالاى منبر فرمود : « در آخر الزمان از نسل من فرزندى متولد مىشود كه داراى چهره‌اى درخشنده ، سينه‌اى ستبر ، پاهايى قوى ، شانه‌هايى پهن و تناور است كه در پشتش دو علامت دارد ، يكى همرنگ پوست خودش و ديگرى همرنگ علامتى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم داشت ، او دو اسم دارد ، يكى پنهان و ديگرى آشكار ، آن اسم پنهان احمد و اسم آشكارش محمد است ، هرگاه رايت و بيرقش را تكان دهد هرچه بين شرق و غرب عالم است برايش روشن و آشكار مىشود ، وقتى دستش را بر سر بندگان خدا بكشد هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه دلش از پارهء آهن محكمتر مىشود و نيروى چهل مرد پيدا مىكند ، تمام مردگان ، در آن هنگام ، در دل خويش احساس شادى مىنمايند و در قبرها به ديدار يكديگر رفته ، قيام قائم را به يكديگر تبريك مىگويند . » « 3 » 4 . جابر جعفى مىگويد : از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود : عمر بن خطاب از امير المؤمنين عليه السّلام در مورد حضرت مهدى و نامش ، سؤال كرد حضرت فرمود : « حبيبم رسول اللّه از من پيمان گرفته است كه تا زمانى كه خداوند او - حضرت مهدى - را مبعوث مىنمايد نامش را ذكر نكنم . » عمر گفت : « اوصافش را برايم بيان كن . » حضرت فرمود : « جوانى ميان قامت ، خوشرو و نيكوموى است كه مويش بر شانه‌هايش ريخته و نور چهره‌اش بر سياهى محاسن و موى سرش غلبه كرده است ، پدرم فداى پسر
هامش
( 1 ) . اثبات الهداة ، ج 3 ، ص 716 ، روايت 9 . ( 2 ) . اثبات الهداة ، ج 3 ، ص 722 ، روايت 29 . ( 3 ) . اثبات الهداة ، ج 3 ، 722 ، روايت 32 .