( 1 ) حاضر در اين كشمكش به ابن الكرديه گفت :
- واى بر تو ، اسم خدا را بر زبان آوردهاى تا مرا بچنگ دشمن بسپارى ؟
فريبم دادهاى ؟
ابن الكرديه كه همچنان ميخواست تظاهر كند گفت :
- نه ، من گناه ندارم ، جاسوس فرماندار از وجود تو در اينجا آگاه شده كه براى دستگيرى تو قواى مسلح خود را فرستاده است .
حاضر را بكاخ حكومت بردند :
احمد بن حارث دستور داد حاضر را بزندان برند .
فرداى آن شب احمد بن حارث او را بحضور طلبيد .
حاضر رويش را بفرماندار بصره كرد و گفت :
- از خدا بترس ، خونم مريز زيرا من جنايتى كه مستوجب اعدام باشد مرتكب نشدهام ، نه كسى را كشتهام ، نه راه را به روى كاروانيان بستهام .
احمد بن حارث مىگويد :
- وقتى چشمم به حاضر افتاد حيرت كردم چون او بارها به دار - الاماره آمده بود و با من صحبت ميداشت و از طلبكارانش شكايت ميداشت كه او را تعقيب مىكنند و او بخاطر اينكه گريبانش بچنگ طلبكاران نيفتد خودش را پوشيده ميدارد .
احمد بن حارث مىگويد :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 15
مساهمون: جواد فاضل
ص١٥