( 1 ) موفق حكايت مىكند :
ابراهيم بن عبد اللَّه مرا با چند نامه بكوفه فرستاد .
نامههاى او را به هم پيمانهايش رسانيدم و جوابهايش را هم دريافت داشتم .
من جوابها را توى پالان شترم پنهان كردم و بسوى بصره به راه افتادم .
ناگهان دوازده تن از جاسوسهاى ابو جعفر منصور راه را بر من بستند .
بازجوئىام كردند .
برگهاى بدستشان نيامد .
من در برابرشان قسم خوردم .
گفتم :
- زنم مطلقه باد . آنچه در ملك من است از ملك من بيرون باد .
قسم به مكه ، بكعبه كه من پيرو ابراهيم نيستم ، دوستش نميدارم ، از عقيدهاش پيروى نميكنم .
بدين ترتيب از چنگ قراولهاى ابو جعفر منصور خلاص شدم اما سخت دلشكسته بودم چون هر چه گفتم همه دروغ بود .
در روز سوم وقت نماز صبح بحضور ابراهيم رسيدم . او تازه نمازش را خوانده بود .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 75
مساهمون: جواد فاضل
ص٧٥