( 1 ) محمد بن مسعر حكايت مىكند :
وقتى ابراهيم بن عبد اللَّه بدار الاماره رفت تا از مردم بيعت بگيرد من هم با همراهانش به آنجا رفته بودم .
در ديوان دار الاماره حصيرى افتاده بود .
ابراهيم به سمت آن حصير رفت تا مراسم بيعت انجام شود .
ناگهان طوفانى افتاد و آن حصير را پشت و رو كرد . از رو به پشت انداختش .
مردم اين حادثه را بفال بد گرفتند .
اما ابراهيم بى اعتنا به اين پيش روى همان حصير واژگون نشست و آمادهى بيعت شد .
با همه كوششى كه به كار ميبرد خود را خونسرد نشان دهد آثار اضطراب و كراهت بر چهرهاش آشكار بود .
محمد بن ابى حرب ميگويد :
ابراهيم بن عبد اللَّه به مسجد رفت و بر منبر نشست و بايراد خطابهاى پرداخت .
در طى ايراد خطابه ناگهان مردى از در در آمد و گفت :
- اينك جعفر و محمد با گروهى از غلامان خود بسوى مسجد مىآيند .
ابراهيم بر سر « مضا » و طهوى » كه از خواص درگاهش بودند
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 49
مساهمون: جواد فاضل
ص٤٩