( 1 ) برادرش محمد بود . بعلاوه طبعى شعر آفرين نيز داشت .
در يك قطعهى منظوم كه با همسرش بحيره دختر زياد شيبانى سخن مىگويد قدرت طبع او در شعر آشكار مىشود .
سعيد بن هريم مىگويد :
محمد و ابراهيم در خدمت پدرشان عبد اللَّه ايستاده بودند .
شتران محمد از صحرا باز گشته بودند .
ميان اين گله يك شتر ماده سركش بود . آنچنانكه هيچكس قدرت نداشت به بينىاش مهار بيندازد .
ابراهيم به اين شتر با دقت نگاه مىكرد .
محمد رو به ابراهيم كرد و گفت :
- به گمانم فكر مىكنى كه ميتوانى اين شتر را از سركشى باز بدارى و به بينىاش مهار بزنى . ؟ اگر يك چنين قدرت در بازوى تو بهبينم همان شتر را به تو مىبخشم .
ابراهيم پابرچين پابرچين به طرف گله رفت . در گوشهاى كمين گرفت .
همين كه « ناقهى سركش » خواست از كمين گاه بگذرد پريد و دمش را به مشت گرفت .
شتر سركش ابراهيم را با خود برداشت و سر به صحرا گذاشت .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 41
مساهمون: جواد فاضل
ص٤١