( 1 ) محمد با پدرش عبد اللَّه اين ماجرا را تماشا ميكردند .
شتر همچنان ابراهيم را با خود ميبرد . تا آنجا كه از چشم انداز ناپديد شد .
وقتى كه از چشم اندازشان ناپديد شد پدرش عبد اللَّه به محمد رو كرد و گفت :
- برادرت را به هلاكت انداختى .
اما ديرى نگذشت كه ديدند ابراهيم با همان شنلى كه بتن داشت از صحرا بازگشت .
پدر و برادرش با خورسندى مقدمش را پذيرفتند .
محمد گفت :
- ديدى كه نتوانستى اين هيولاى عاصى را از عصيان باز گردانى .
ابراهيم از زير شنل خود دم شتر را در آورد و جلويشان انداخت و گفت :
- به گمانم كسى كه تا اين اندازه از خود مقاومت نشان دهد عذرش پذيرفته باشد .
مطهر بن حارث ميگويد :
همراه ابراهيم بن عبد اللَّه از مكه بسوى بصره ميرفتيم .
در موصل شبى ابراهيم از ما پيشى گرفت او تنها ببصره رفت و ما
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 42
مساهمون: جواد فاضل
ص٤٢