( 1 ) عبد اللَّه بن وضاح كه همچنان از دنبال دشمن مىتاخت ناگهان هرثمه ابن اعين ( امير سپاه ) خودشان را اسير ديد .
بيدرنگ آن غلام بلوچستانى را از دم تيغ گذرانيد و هرثمه را نجات بخشيد .
هرثمة بن اعين دوباره باردوى خود بازگشت .
اين جنگ ميان سپاه خراسان كه از بغداد عزيمت كرده بودند و نيروى كوفه كه طرفدار علويان بودند همه روزه با هر دو روز يك بار دوام داشت .
هرثمة بن اعين بفكر حيلهگرى افتاد .
چون ديد با زور نظامى نمىتواند كوفه را فتح كند تصميم گرفت اين گره را با انگشت سياست بگشايد .
ميان دو صف فرياد كشيد :
- اى مردم كوفه ! چرا ما و خود را بكشتن ميدهيد ؟ مگر اختلاف ما بر سر چيست ؟
اگر شما خليفهى ما را قبول نداريد اينك منصور بن مهدى در بصره اقامت دارد .
او را بخلافت برمىگزينيم و به اين جنگ خونين خاتمه ميدهيم .
تازه اگر منصور را هم نپسنديد دست از جنگ بكشيد تا بنشينيم با هم صحبت بكنيم .
امام خود را بر جاى خويش نگاه بداريد تا نتيجه مناظره و مباحثهى
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 324
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٢٤