( 1 ) مردم كوفه در تماشاى اين منظره هلهلهى شادى مىكشيدند و خداى را شكرها مىگفتند .
مردى از فرزندان اشعث بن قيس اسب به ميدان جهانيد . و مبارز خواست .
از سربازان بغداد جوانى جنگش را ميان بربست .
اشعثى با يك ضربت شمشير بغدادى را از اسب فرو افكند .
سرباز ديگرى از سپاه بغداد به ميدان آمد .
اشعثى امانش نداد و سومين مبارز را كه باز هم يك جوان شاكى السلاح از مردم بغداد بود به خاك فرو افكند .
همچنان حريف ميخواست و با زبردستى حريف خود را از پا در مىآورد .
ابو السرايا اين گستاخى را از آن اشعثى دلير نپسنديد .
از دنبالش به ميدان آمد و او را بباد دشنام گرفت :
- چه كسى به تو فرمان داده كه پيكار كنى برگرد .
اشعثى خون شمشيرش را با خاك پاك كرد و آن وقت شمشير برهنه را بغلاف برد و از ميدان برگشت و ديگر پا به ميدان نگذاشت و حتى در هيچ يك از ميدانهاى جنگ همراه ابو السرايا نرفت .
ابو السرايا همچنان به روى پل ايستاده بود .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 290
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٩٠