( 1 ) روايت كرد .
مردى از سپاه بغداد كه كاملا مسلح و مجهز بود لثام بسته به ميدان تاخت و لب به دشنام و ناسزا نسبت به اهل كوفه گشود .
وى مىگفت :
- ما با زنان و دختران شما فحشا و فجور روا ميداريم . چنين و چنان مىكنيم .
مردى از اهل « و ازار » « دهكدهاى نزديك دروازهى است » كه فقط يك پيراهن قرمز به تن داشت و از سلاح جنگ جز يك كارد برهنه در دستش نبود خودش را به فرات انداخت . شناكنان از اين سوى شط به آن سوى شط رفت . بسوى آن مرد بغدادى كه ناهنجار مىگفت دويد .
و بيك جستن پنجه به گريبان آن سرباز مسلح و مجهز انداخت و از پشت زين به روى زمينش كشيد و بعد با چالاكى حيرت انگيزى چند ضربهى خنجر بر سينه و گردنش فرود آورد و آن وقت نعشش را با خودش به شط كشانيد .
مردم مىديدند كه اين دهاتى قرمز پوش نعش آن سرباز بغدادى را شناكنان از آن سوى فرات به اين سوى مىآورد .
بالاخره به ساحل رسيد :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٨٩