( 1 ) هارون الرشيد كه داشت هداياى جعفر را بازديد ميكرد ناگهان نگاهش به سر بريدهى عبد اللَّه افتاد .
از جا پريد و گفت :
- اين چيست ؟
و بعد به سمت جعفر برگشت و گفت :
- چرا عبد اللَّه را كشتى ! جعفر جواب داد :
- بجرم آن دشنامها كه به امير المؤمنين نوشته سر از تنش برداشتم .
هارون همچنان خشم زده گفت :
- اين كار كه تو كردى از كار او بسيار قبيحتر و شنيعتر بود . زيرا من به قتل او دستور نداده بودم .
بفرمان هارون سر عبد اللَّه را كفن كردند و بخاكش سپردند .
در آن روز كه هارون الرشيد مسرور خادم را ميفرستاد تا سر جعفر برمكى را برايش بياورد بوى گفت :
- وقتى كه ميخواهى سر از پيكر جعفر بردارى به او بگو . اين كيفر گناهى است كه كردهاى . خون تو خونبهاى عبد اللَّه بن حسن پسر عم من است كه خود سرانه به قتلش رسانيدهاى .
مسرور خادم همين سخن را در آن لحظه كه جعفر بن يحيى برمكى
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٤٥