تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
( 1 ) هارون الرشيد كه داشت هداياى جعفر را بازديد ميكرد ناگهان نگاهش به سر بريده‌ى عبد اللَّه افتاد . از جا پريد و گفت : - اين چيست ؟ و بعد به سمت جعفر برگشت و گفت : - چرا عبد اللَّه را كشتى ! جعفر جواب داد : - بجرم آن دشنام‌ها كه به امير المؤمنين نوشته سر از تنش برداشتم . هارون همچنان خشم زده گفت : - اين كار كه تو كردى از كار او بسيار قبيح‌تر و شنيع‌تر بود . زيرا من به قتل او دستور نداده بودم . بفرمان هارون سر عبد اللَّه را كفن كردند و بخاكش سپردند . در آن روز كه هارون الرشيد مسرور خادم را ميفرستاد تا سر جعفر برمكى را برايش بياورد بوى گفت : - وقتى كه ميخواهى سر از پيكر جعفر بردارى به او بگو . اين كيفر گناهى است كه كرده‌اى . خون تو خونبهاى عبد اللَّه بن حسن پسر عم من است كه خود سرانه به قتلش رسانيده‌اى . مسرور خادم همين سخن را در آن لحظه كه جعفر بن يحيى برمكى