تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
( 1 ) و رفت مىكند . هارون بيدرنگ بوالى مدينه دستور داد كه عبد اللَّه بن حسن افطس را به بغداد اعزام دارد . عبد اللَّه افطس را ببغداد آوردند و ببارگاه خلافت تحويلش دادند . هارون رويش را به سمت او برگردانيد و گفت : - اين تو هستى كه فرقه‌ى زيديه را دور خود جمع مىكنى تا بر ضد من برخيزى و فتنه بر پا سازى . عبد اللَّه گفت : - ترا به خدا قسم مىدهم يا امير المؤمنين خون مرا مريز . من گناهى ندارم ، من اساسا با فرقه‌ى زيديه هم عقيده نيستم ، اعتقادات زيديه خلاف اعتقادات من است . من جوانى هستم كه در مدينه بسر ميبرم و كارم اينست كه روزها در صحرا با بازهاى شكارى خود ميچرخم و بوسيله باز زندگانيم را تأمين ميكنم . كار من شكار پرندگان است و من با پاى پياده كار ميكنم . هارون گفت : - راست ميگوئى ولى من ميخواهم ترا در اين شهر تحت نظر خويش نگاه بدارم . در خانه‌اى زندگانى خواهى كرد و مردى زندگانى ترا تحت نظارت خواهد گرفت و از معاشرت با مردم ممنوع خواهى بود . تو در همان خانه ميتوانى كبوتر بازى كنى .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 243 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني