( 1 ) و رفت مىكند .
هارون بيدرنگ بوالى مدينه دستور داد كه عبد اللَّه بن حسن افطس را به بغداد اعزام دارد .
عبد اللَّه افطس را ببغداد آوردند و ببارگاه خلافت تحويلش دادند .
هارون رويش را به سمت او برگردانيد و گفت :
- اين تو هستى كه فرقهى زيديه را دور خود جمع مىكنى تا بر ضد من برخيزى و فتنه بر پا سازى .
عبد اللَّه گفت :
- ترا به خدا قسم مىدهم يا امير المؤمنين خون مرا مريز . من گناهى ندارم ، من اساسا با فرقهى زيديه هم عقيده نيستم ، اعتقادات زيديه خلاف اعتقادات من است . من جوانى هستم كه در مدينه بسر ميبرم و كارم اينست كه روزها در صحرا با بازهاى شكارى خود ميچرخم و بوسيله باز زندگانيم را تأمين ميكنم . كار من شكار پرندگان است و من با پاى پياده كار ميكنم .
هارون گفت :
- راست ميگوئى ولى من ميخواهم ترا در اين شهر تحت نظر خويش نگاه بدارم .
در خانهاى زندگانى خواهى كرد و مردى زندگانى ترا تحت نظارت خواهد گرفت و از معاشرت با مردم ممنوع خواهى بود . تو در همان خانه ميتوانى كبوتر بازى كنى .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 243
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٤٣