( 1 ) اى پسر مصعب . به خدا رشتهى عمرت را گسيختهاى . تو هرگز روى رستگارى را نخواهى ديد .
عبد اللَّه بن مصعب در همان محفل به بيمارى جذام دچار شد و پس از سه روز به هلاكت رسيد .
فضل بن ربيع « كه با او دوست بود » در مراسم تشييع جنازهاش حضور يافت .
مردم از دنبال اين جنازه ميرفتند .
هنگامى كه نعش عبد اللَّه بن مصعب را به خاك سپردند و خواستند سنگ لحد را بگذارند ناگهان قبرش فرو رفت و جنازه را نيز با خود فرو برد و غبار عظيمى از اين انخساف برخاست .
فضل بن ربيع فرياد كشيد :
- خاك بياوريد . خاك بياوريد .
اما هر چه خاك به آن حفره دهان گشاده ميريختند دهانش جمع نميشد . آن گودال پر نميشد در اين گير و دار چند شتر كه بار خار بر پشت داشتند از راه رسيدند .
آن خارها را هم توى قبر سرازير كردند اما چه سود كه از خارها نيز كارى ساخته نشد . هر چه به آن حفرهى عميق ميريختند بيدرنگ بلع ميشد .
سرانجام فضل بن ربيع دستور داد كه روى آن حفره را با سقفى
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 221
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٢١