( 1 ) را در گفتگوى خود با هارون الرشيد ميداد يعنى لايقش نميشمرد كه مستقيما جوابش را بدهد .
در اين وقت براى نخستين بار رويش را به سمت او كرد و گفت :
- چى ؟ شوكت شما ؟ قدرت شما ؟ ما سعى ميكنيم كه شوكت و قدرت شما را درهم بشكنيم ؟ كدام قدرت ؟ كدام شوكت ؟ اصلا شما كى هستيد ؟
من شما را نميشناسم .
هارون الرشيد از خنده بى طاقت شده بود . نمىخواست بخندد .
سرش را بالا گرفته بود به سقف اتاق نگاه مىكرد تا مبادا خندهاش بگيرد اما بالاخره طاقتش طاق شد و خنده را سر داد .
نزديك به يك ساعت ميخنديد .
عبد الله بن مصعب سخت شرمسار شد .
يحيى از نو بسخن آمد و گفت :
- يا امير المؤمنين . همين مرد . همين عبد الله بن مصعب از آنان بود كه با برادرم محمد بن عبد الله پيمان بست و بر ضد جد تو ابو جعفر منصور شمشير كشيد .
و اينست قصيدهاى كه انشاد كرده است :
ان الحمامة يوم الشعب من دثن * هاجت فواد محب دائم الحزن
در روز شعب كبوترى از آشيانهاش فرو افتاد و اين حادثه قلب عاشق اندوهناك را به هيجان آورد