( 1 ) عبد الرحمن بديدار قطام رفت و گفت :
- شب موعود امشب است . دوستان من در دمشق و فسطاط امشب وظيفهى خود را انجام ميدهند .
شبيب بن بجر و وردان بن مجالد هم با ابن ملجم همراه بودند قطام دستور داد كه بر ايشان چند طاقه حرير آوردند و او با دست خود سينههايشان را حرير پيچ كرد .
عبد الرحمن و شبيب و وردان شمشيرهاى خود را حمايل كردند و سه نفرى به آن در كه امير المؤمنين عادتا از آنجا عبور ميفرمود بكمين نشستند .
ابو محنن از اسود داحلج چنين روايت مىكند :
ابن ملجم در آن شب كه ميخواست جنايت فجيع خود را انجام دهد از اشعث بن قيس ديدار كرد . اشعث در مسجد بسر ميبرد .
عبد الرحمن تصميم خود را با اشعث بن قيس كندى در ميان گذاشت .
حجر بن قيس بن عدى ميشنيد كه اشعث بابن ملجم ميگفت :
- زود باش . شتاب كن . سپيدهى روز رسوايت خواهد كرد .
حجر بن عدى به اشعث گفت :
- اى يك چشم . تو او را خواهى كشت .
و بعد بسوى خانهى امير المؤمنين شتافت تا او را از جريان اين
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٩