( 1 ) نوبت به عبد الرحمن مرادى رسيد :
عطاى او را به او تسليم فرمود و اين شعر از « عمرو بن معديكرب » انشاء كرد .
اريد حياته و يريد قتلى * غديرك من خليلك من مراد
من زندگانى او را هميخواهم و او مرگ مرا همى جويد * دوست تو از آل مراد به پوزش آمده است ابو محنف حديث مىكند :
عبد الرحمن بن ملجم مرادى از مكه بكوفه عزيمت كرد و در آنجا با همكيشان خود « خوارج » تماس گرفت اما بر ايشان از ماجراى كميتهاى را كه در مكه تشكيل دادهاند سخنى نگفت تا مبادا راز نهفتهى او آشكار شود و نقشش بر آب بنشيند .
يك روز بخانهى مردى كه عقيدت منحرف خارجى داشت رفت .
اين مرد از آل تيم الرباب بود .
در آنجا با زنى آشنا شد كه « قطام » نام داشت ، اين قطام دختر اخضر بن شحنه از بنى تيم تيم الرباب بود .
بايد دانست كه اخضر و پسرش در واقعهى نهروان به قتل رسيده بودند و به همين جهت رباب كينهاى از على مرتضى به سينه