( 1 ) هنگامى كه محمد بر منبر نشسته بود و سخن مىگفت خلط سينهاش بدهانش آمد . اندكى به چپ و راستش نگاه كرد . ديد جائى كه بتواند خلط سينهاش را تف كند ندارد .
سرش را بلند كرد و آن خلط را به سمت سقف مسجد انداخت .
خلط سينهى وى به سقف مسجد چسبيد .
عبد اللَّه بن ربيع از قول پدرش مىگويد :
« ما در كنار شهر تازهاى كه در دست بنيان بود . بغداد » توى خيمهها و چادرهاى خود نشسته بوديم .
گفتهاند كه « امير المؤمنين بر مركب سوار شد » من بيدرنگ برخاستم و بدنبال موكب منصور به راه افتادم .
عيسى بن على را هم در طى راه ديدم . با هم از پشت سر موكب ميرفتيم . منصور كه بر پشت زين نشسته بود مطلقا جلوى خودش را نگاه مىكرد . نگاهش از يال اسبش نمىگذشت .
در اين هنگام به « طوسى » گفت :
- ابو العباس را بگو بيايد اينجا .
عيسى بن على جلو دويد و خودش را به منصور رسانيد . عيسى از سمت راست منصور ميرفت .
پس از لحظهاى گفت :
- ربيع كجاست ؟
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 383
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٨٣