تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
( 1 ) هنگامى كه محمد بر منبر نشسته بود و سخن مىگفت خلط سينه‌اش بدهانش آمد . اندكى به چپ و راستش نگاه كرد . ديد جائى كه بتواند خلط سينه‌اش را تف كند ندارد . سرش را بلند كرد و آن خلط را به سمت سقف مسجد انداخت . خلط سينه‌ى وى به سقف مسجد چسبيد . عبد اللَّه بن ربيع از قول پدرش مىگويد : « ما در كنار شهر تازه‌اى كه در دست بنيان بود . بغداد » توى خيمه‌ها و چادرهاى خود نشسته بوديم . گفته‌اند كه « امير المؤمنين بر مركب سوار شد » من بيدرنگ برخاستم و بدنبال موكب منصور به راه افتادم . عيسى بن على را هم در طى راه ديدم . با هم از پشت سر موكب ميرفتيم . منصور كه بر پشت زين نشسته بود مطلقا جلوى خودش را نگاه مىكرد . نگاهش از يال اسبش نمىگذشت . در اين هنگام به « طوسى » گفت : - ابو العباس را بگو بيايد اينجا . عيسى بن على جلو دويد و خودش را به منصور رسانيد . عيسى از سمت راست منصور ميرفت . پس از لحظه‌اى گفت : - ربيع كجاست ؟