( 1 ) - مرا بگذار تا با شمشير گردن اين قوم را بزنم .
مثل اينكه قيام محمد را دريافته بود .
على بن عمر ميگويد :
نزديك بود همهى ما در آن روز به خون بغلطيم .
در اين هنگام حسين بن على ( صاحب فخ ) از جا جست و گفت :
- ما گردنكش و عاصى نيستيم . ما سر تسليم بپيش داريم . بنا بر اين شما نميتوانيد به روى ما شمشير بكشيد .
رياح بن عثمان و محمد بن عبد العزيز ( كه بيش و كم بوخامت اوضاع پى برده بودند ) برخاستند و در خانهء يزيد پنهان شدند .
ما از خانهى عبد العزيز بن مروان بدر آمديم . و دور « كناسه » در كوچهى معروف بكوچهى « عاصم بن عمر » صف كشيديم .
در اين هنگام اسماعيل مخزومى بپسرش خالد گفت :
- من نمىتوانم از جايم برخيزم . بلندم كن .
پسرش خالد ويرا از زمين بلند كرد .
عبد العزيز بن عمار ، از قول پدرش ميگويد :
- ما همچنان ايستاده بوديم كه از جانب « زورا » دو مرد سوار پديدار شدند .
اين دو سواره همچنان بسوى ما مىتاختند تا به موضعى كه ميان خانهى عبد اللَّه بن مطيع عدوى و رحبة القضا واقع بود رسيدند .
اين جا را « موضع السقايه » ميناميدند .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٨٠