تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
( 1 ) - مرا بگذار تا با شمشير گردن اين قوم را بزنم . مثل اينكه قيام محمد را دريافته بود . على بن عمر ميگويد : نزديك بود همه‌ى ما در آن روز به خون بغلطيم . در اين هنگام حسين بن على ( صاحب فخ ) از جا جست و گفت : - ما گردنكش و عاصى نيستيم . ما سر تسليم بپيش داريم . بنا بر اين شما نميتوانيد به روى ما شمشير بكشيد . رياح بن عثمان و محمد بن عبد العزيز ( كه بيش و كم بوخامت اوضاع پى برده بودند ) برخاستند و در خانهء يزيد پنهان شدند . ما از خانه‌ى عبد العزيز بن مروان بدر آمديم . و دور « كناسه » در كوچه‌ى معروف بكوچه‌ى « عاصم بن عمر » صف كشيديم . در اين هنگام اسماعيل مخزومى بپسرش خالد گفت : - من نمىتوانم از جايم برخيزم . بلندم كن . پسرش خالد ويرا از زمين بلند كرد . عبد العزيز بن عمار ، از قول پدرش ميگويد : - ما همچنان ايستاده بوديم كه از جانب « زورا » دو مرد سوار پديدار شدند . اين دو سواره همچنان بسوى ما مىتاختند تا به موضعى كه ميان خانه‌ى عبد اللَّه بن مطيع عدوى و رحبة القضا واقع بود رسيدند . اين جا را « موضع السقايه » ميناميدند .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 380 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني