( 1 ) ابن عبد اللَّه ريخته شود فرستادگان محمد از راه رسيدند و موسى را از چنگ نگهبانانش خلاص كردند .
ابو نعيم ، فضل بن دكين چنين ميگويد :
عبد اللَّه بن عمر ، ابن ذئب و عبد الحميد بن جعفر بسراغ محمد بن عبد اللَّه آمدند و گفتند :
- ديگر از چه چيز انتظار ميكشى ؟ چرا برپا نميخيزى ؟ اكنون امت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جز تو كسى را ندارد . قيام كن ، حتى اگر با تن تنها هم باشى برخيز و بر ضد منصور بر آشوب .
عيسى از قول پدر خود روايت مىكند :
رياح بن عثمان ما را بحضور خود خواند .
من با امام جعفر بن محمد ( ع ) و على بن عمر و حسن بن الحسين و گروهى از رجال قريش بديدارش رفتيم . اسماعيل بن ايوب مخزومى هم با ما بود .
ما در حضور وى نشسته بوديم كه ناگهان بانك تكبير برخاست صداى « اللَّه اكبر » فضا را لبريز ساخت .
گمان برديم كه اين صدا از قواى انتظامى حكومت است و قواى انتظامى گمان بردند كه ما تكبير گفتهايم .
عقبة بن مسلم در حضور رياح نشسته بود . برخاست و بر شمشيرش تكيه كرد و به فرماندار مدينه گفت :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 379
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٧٩