تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
( 1 ) گفته‌اند و حسين بن زيد نيز چنين حكايت مىكند : من ميان قبر و منبر در مسجد رسول اللَّه ايستاده بودم كه سادات بنى الحسن را از خانه‌ى مروان بدر مىآوردند تا به ربذه اعزام شان دارند . ابو الازهر متصدى اعزام اسرا به ربذه بود . جعفر بن محمد « صلوات اللَّه عليه » از من پرسيد : - ماجرا از چه قرار بود . گفتم : - بنى الحسن را ديدم كه در محمل‌ها نشسته بودند تا مدينه را ترك گويند . ابو عبد اللَّه ابو جعفر بن محمد فرمود : - بنشين . نشستم . او غلام خود را احضار كرد و گفت : - برو ، نگران باش ، در آن لحظه كه ميخواهند اين كاروان را به راه بيندازند مرا آگاه ساز . و بعد خود به نماز ايستاد و تا مدتى دعا كرد . در اين هنگام غلامش آمد و گفت : - دارند آنها را مىبرند . ابو عبد اللَّه از جايش پا شد و به پشت پرده‌اى كه از پشم سفيد بافته
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 324 | جواد فاضل / أبي الفرج الأصفهاني