( 1 ) گفتهاند و حسين بن زيد نيز چنين حكايت مىكند :
من ميان قبر و منبر در مسجد رسول اللَّه ايستاده بودم كه سادات بنى الحسن را از خانهى مروان بدر مىآوردند تا به ربذه اعزام شان دارند .
ابو الازهر متصدى اعزام اسرا به ربذه بود .
جعفر بن محمد « صلوات اللَّه عليه » از من پرسيد :
- ماجرا از چه قرار بود .
گفتم :
- بنى الحسن را ديدم كه در محملها نشسته بودند تا مدينه را ترك گويند .
ابو عبد اللَّه ابو جعفر بن محمد فرمود :
- بنشين .
نشستم . او غلام خود را احضار كرد و گفت :
- برو ، نگران باش ، در آن لحظه كه ميخواهند اين كاروان را به راه بيندازند مرا آگاه ساز .
و بعد خود به نماز ايستاد و تا مدتى دعا كرد .
در اين هنگام غلامش آمد و گفت :
- دارند آنها را مىبرند .
ابو عبد اللَّه از جايش پا شد و به پشت پردهاى كه از پشم سفيد بافته
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 324
مساهمون: جواد فاضل
ص٣٢٤