( 1 ) وقتى نگاهش دارند ديدند از اين دنيا رفته .
عبد اللَّه گفت :
- خدا از تو راضى باشد اى برادرزادهى من . من ميدانستم از اين مرگ بيمناكى جوهر به پسر اسما مىگويد .
وقتى سادات بنى الحسن را ميخواستند زنجير كنند تا آنان را بحضور ابو جعفر ببرند .
على بن الحسن به نماز ايستاده بود . بسان زنجيرهائى كه آماده شده بود .
زنجيرى بسيار سنگين و دردناك ديده ميشد . كه هيچكس طاقت فشارش را نداشت . همه از اين زنجير در ميرفتند .
در اين وقت على بن الحسن نمازش را بپايان رسانيد .
بيدرنگ پاهايش دراز كرد و گفت :
- از اين زنجير چقدر وحشت ميكنيد .
با آن زنجير سنگين پاهاى على بن الحسن بسته شد .
سليمان بن داود و حسن بن جعفر از سادات بنى الحسن كه در هاشميه زندانى بودند روايت مىكند :
ما با على بن الحسن در يك زندان محبوس بوديم . رنج زندان لاغرمان
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٨٧