( 1 ) برد . او همچنان به نماز ايستاده بود تا پس از چندى آن افعى از گريبانش سر در آورد و راه خود را بپيش گرفت و رفت .
على بن حسن در طى اين مدت كه افعى در پيراهنش مىلوليد نه تنها نمازش را نبريد و جزع و فزع و اضطراب و هراس نشان نداد بلكه آثار اضطراب و جزع هم از چهرهاش ديده نميشد .
هنگامى كه عبد اللَّه بن حسن و سادات اين خاندان را به فرمان ابو جعفر منصور از مدينه بكوفه ميبردند زينب دختر عبد اللَّه كه همسر على بن الحسن بود گريه ميكرد و ميگفت :
و اعبرتا من الحديد و العباد و المحامل المعراه خاندان بنى حسن را در محملهاى بىروپوش باسارت ميبردند .
همه با زنجير بسته بودند .
عيسى بن عبد اللَّه از پدرش روايت مىكند :
رياح ، زندانبان هاشميه وقتى از نماز صبح فراغت ميجست من و قدامة بن موسى را بحضورش ميطلبيد و با ما ساعتى به گفتگو سرگرم ميشد .
يك روز كه مثل هميشه صبحگاهان صحبت ميداشتيم مردى پشمينه پوش از در درآمد .
رياح با خونسردى بوى گفت :
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 285
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٨٥