( 1 ) - اينك ابو عدى . شاعر اموى بر در ايستاده است و مىگويد از ابو محمد اجازهى ديدار ميخواهم .
عبد اللَّه بن حسن و پسرانش محمد و ابراهيم برخاستند و او را پذيرفتند . عبد اللَّه شخصا بوى چهار صد سكه طلا بخشيد . پسرانش هم چهار صد سكه طلا به او دادند . همسرش هند هم دويست دينار طلا به ابو عدى عطا كرد . اين شاعر وقتى از آن خانه بدر مىآمد هزار سكهى طلا داشت .
موسى بن عبد إله ميگويد :
- پدرم در مسجد رسول اكرم بر گليمى نماز ميخواند . آنجا نمازگاه پدر من بود . وقتى منصور ويرا از مدينه بكوفه برد و در زندان روزگارش بسر آمد و پس از سالهاى سال آن گليم كه نمازگاه او بود همچنان بر جاى خود افتاده بود . به احترام پدرم كسى دست به آن گليم نزده بود .
عبد اللَّه بن حسن در زندان هاشميه به سال صد و چهل و پنج بدرود حيات گفت . وى در اين هنگام مردى هفتاد و پنج ساله بود .
حسن بن حسن « مثلث »
وى برادر عبد اللَّه بن حسن و مادرش نيز فاطمه دختر ابو عبد اللَّه الحسين عليه السلام بود .