( 1 ) من ترا به حق خدا و حرمت رحامت قسم مىدهم كه از اين تصميم بگذر هشام پرسيد :
چرا . مگر از يوسف بن عمر ميترسيد ؟
بله ميترسيم . ميترسيم كه او نسبت به ما تعدى روا دارد .
هشام بيدرنگ منشى خود را پيش خواست و گفت :
بنويس كه من زيد بن على و محمد بن عمر و بالاخره اين جمع مدعا عليهم را به كوفه ميفرستم . مقرر دارد كه مدعى هم حضور يابد . اگر مدعا عليهم به حقيقت ادعا اقرار كند همهشان را بشام گسيل دار تا خود به كارشان رسيدگى كنم و اگر انكار كردند از مدعى گواه بخواه . و مدعا عليهم را ، پس از نماز عصر وادار كن تا قسم ياد كنند . به حق خداوندى كه جز او خداوندى نيست قسم ياد كنند كه امانتى از خالد بن عبد اللَّه دريافت نداشتهاند . و هيچ از او به عهده ندارند . وقتى قسم ياد كردند دست از آنان بدار :
معهذا ميترسيم كه يوسف بن عمر بر ما ستم روا دارد .
هشام گفت نترسيد . من از طرف قواى نظامى دمشق نمايندهاى را همراهيان گسيل ميدارم كه از نزديك شاهد كردار يوسف باشد و تا پايان اين قضيه در كوفه بماند .
همه از هشام بن عبد الملك تشكر كردند . گفتند خداوند همچون تو خويشاوند خيرخواه را جزاى خير دهاد . تو در ميان ما به عدالت حكومت كردهاى
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٠٦