( 1 ) خالد خانهزاد آل زبير ميگويد :
- در حضور على بن الحسين « عليهما السلام » نشسته بوديم فرزندش زيد را بپيش خود فرا خواند . وقتى كه اين كودك خواست بسوى او بيايد به روى زمين افتاد . چهرهاش خونين شد .
على بن الحسين خون از چهرهى او پاك ميكرد و ميگفت :
- پناه بر خدا ميبرم اگر آن زيد كه در كناسهى كوفه بدار آويخته مىشود تو باشى . هر كس بر عورت عريانش نگاه كند كيفرش آتش دوزخ خواهد بود .
يونس بن جناب ميگويد :
با ابو جعفر محمد بن على بمكتب رفتيم . زيد را صدا كرد و بآغوشش كشيد و گفت :
به خدا پناهت مىدهم اگر نصيب تو در كناسهى كوفه دار باشد .
محمد بن فرات ميگويد :
- من زيد بن على را در يك روز گرم تابستانى ديدم و ديدم پارهى ابرى بر بالاى سرش سايه افكنده بود . اين ابر بهر سو كه زيد مىچرخيد گردش ميكرد .
ابو خالد ميگويد :
بر انگشتر زيد اين دو جمله نقش شده بود
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: جواد فاضل
ص٢٠٣