( 1 )
يا دهر اف لك من خليل * كم لك فى الاشراق و الاصيل
اى دنيا تف بدوستى تو باد در بامدادان و شامگاهان چه بسيار
من صاحب و ماجد قتيل * و الدهر لا يقنع بالبديل
مردم شريف و مجيد به قتل ميرسند و جهان در اين فجايع بىمانند است
و الأمر في ذاك الى الجليل * و كل حى سالك سبيل
سرنوشت همه بدست پروردگار است و هر زندهاى راه مرا خواهد پيمود من دريافتم كه پدرم چه مىگويد و از چه حادثهاى خبر ميدهد .
گره گريه گلويم را ميفشرد و معهذا خود مرا نگاه ميداشتم .
اما عمهى من وقتى اين سخنان را شنيد نتوانست خوددارى كند .
از خود بىخود شد و گريبانش را چاك زد و به چهرهى خويش سيلى نواخت و سر برهنه از خيمه بيرون دويد و فرياد كشيد :
وا ثكلاه . وا حزناه . ليت الموت اعدمنى الحيات * يا حسيناه . يا سيداه يا بقية اهل بيتاه تو اين چنين از زندگى اميد بريدهاى ، اين همه مأيوس ماندهاى ،