( 1 ) تا چشم ابن زياد به هانى افتاد اين شعر را بعنوان شاهد مقال بر زبان آورد من زندگانى او را دوست ميدارم و او مرگ مرا دوست ميدارد و بعد گفت :
- پسر عقيل را در خانهء خود پنهان كردهاى ؟
هانى انكار كرد . عبيد اللَّه بن زياد معقل را طلبيد و بعد به هانى گفت :
- اين مرد را ميشناسى ؟
هانى بناچار اعتراف كرد :
- بله مىشناسمش . و اقرار ميكنم كه مسلم در خانهء من بسر ميبرد اما من او را بخانهام دعوت نكرده بودم . بىخبر از همه جا مسلم را در خانهى خويش ديدم و هم اكنون از او ميخواهم كه خانهام را ترك گويد :
عبيد اللَّه بن زياد گفت :
- نه . هرگز از تو دست بر نميدارم . تا او را به من تسليم نكنى ترا رها نخواهم كرد .
و بدنبال اين سخن هانى را بزشتى نام برد و با او درشتى كرد و حتى چهره و پيشانيش را بوسيلهى قضيبى كه در دست داشت آغشته به خون ساخت .
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي ) — صفحة 144
مساهمون: جواد فاضل
ص١٤٤