فريقان منهم فرقة في جنانه
و اخرى باغلال الجحيم تغلغل
و اين روايت را حاكم ابو عبد اللَّه حافظ باسناد خود از ابى ميسره عمر بن شرحبيل نقلكرده و در روايت ديگر آمده كه آن حضرت فرمود كه جبرئيل عليه السّلام از زير پر خود نامه اى از حرير بهشت كه بدر و ياقوت منسوج بود بيرون آورد و نزد من انداخت كه بخوان گفتم خواننده نيستم و در اين نامه نوشته نميبينم ، جبرئيل عليه السّلام مرا به خود ضم كرد و منضغط ساخت چنان كه نزديك بود كه بيهوش شوم تا سه نوبت اين صورت واقع شد بعد از آن مرا گذاشت و اين آيه بر من خواند كه * ( اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ ) * بخوان قرآن را در حالتى كه افتتاح كننده باشى يا استعانت نماينده بنام پروردگار خود ، طبرسى گفته كه ميتواند بود كه ( باء ) زائده باشد و تقدير اينكه اقرأ اسم ربك ، يعنى بخوان نام آفريدگار خود را و در تعظيم اسم تعظيم مسمى است چه اسم ذكر مسمى است به آنچه مختص است به او پس مراد بتعظيم آن تعظيم مسمى باشد و لهذا تعظيم اسم خداى نميكند آنچه حق تعظيم است مگر آن كسى كه او عارفست به او و معتقد عبادت ، دال بر اينست كريمهء قُلِ ادْعُوا اللَّه أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَه الأَسْماءُ الْحُسْنى * ( الَّذِي خَلَقَ ) * آن خدايى كه بيافريد همه چيز را بر مقتضاى حكمت خود و بيرون آورد آنها را از عدم بوجود بكمال قدرت يا خلق كرد آدم را از خاك بعد از آن آدميان را كه اشرف و اظهراند در صنع و تدبير و دلالت ايشان بيشتر است بر وجوب عبادت مقصوده از قرائت ، بذكر افراد نمود ، و فرمود :
( 2 ) - * ( خَلَقَ الإِنْسانَ ) * بيافريد آدمى را * ( مِنْ عَلَقٍ ) * از خونهاى بسته بعد از نطفه و گويند معنى آنست كه خلق آدم من طين يعلق باليد يعنى بيافريد آدم را از گلي كه از غايت چسبندگى بدست آويخته ميشد ، و قول اول اوضحست ( 1 ) و در اينكلام اشاره است ببيان نعمت چه منطوق آن دالست بر آنكه آدمى را آفريد از اصلى كه در نهايت ضعف بود و از مهانت در غايت قصوى و بعد از آن او را به حد كمال رسانيد بتسويه اعضاء و اعتدال قامت و استعداد او بنطق و تميز و تدبير تا آنكه اشرف موجودات گشت ، و در كشاف مذكور است كه ترك ذكر مفعول خلق و ذكر * ( خَلَقَ الإِنْسانَ ) * بعد از آن يا به جهت عدم ارادهء مفعولست و تقدير اينكه الذى حصل منه الخلق يعنى خداى
هامش
( 1 ) حقتعالى در آيهء * ( اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ) * خلق جميع اشياء را به خود اختصاص داده و مفعول * ( خَلَقَ ) * را ذكر نفرموده تا همهء مخلوقات و موجوداترا فرا گيرد و نوعى از انواع موجودات انسانست كه عموم لفظ شامل آن نيز ميشد ولى چون انسان اشرف موجوداتست و بدايع صنع و غرائب حكمت پروردگار در وى بيش از سائر انواع مخلوقاتست از اينرو انسان را اختصاص بذكر داده است كه * ( خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ ) * و علق جمع علقه است مانند ثمر و ثمرة و قصب و قصبة و علقه در لغت بر چند معنى آمده يكى خون بسيار سرخ بسته شده كه مايل بسياهى باشد و ديگر كرم سياه رنگ آبى كه به بدن چسبيده و خون از آن ميمكد كه آن را زالو ميگويند هم چنان كه كثيرى از علماء لغت نوشتهاند و قال الدميرى فى حيات الحيوان هو دود أسود احمر يكون فى الماء يعلق بالبدن و يمص الدم و بنا بر اين محتملست قويا كه مراد از علق همين معنى دوم باشد چه اگر مراد از علق در اينجا خون بسته بود بلفظ علقه فرموده بود كه واحدهء علق است نه بلفظ جمع مانند آياتى كه حقتعالى مبادى تكون بشر را در آنها بيان فرموده ديگر آنكه در آن آيات نخست نطفه را نام بردار شده پس از آن علقه را زيرا كه نطفه قبل از علقه است و علاوه بر اينها معنى مزبور منطبق مىشود بر آنچه دانشمندان امروزى استكشاف كرده و راجع بمبدء تكون بدن آدمى قائلند كه هر قطره از آب منى شخص سالم حامل مليونها سلول حياتى و حيوانات ذره بينى است و اين حيوانات هم چنان كه اين حقير خود مشاهده كردم بسيار شباهت بزالو دارند و بالاخره مبدء تكون آدمى افرادى چند از اين حيوانات خواهد بود .