تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
دايهء تو تو را آورده بود تا بجدت سپارد * ( فَهَدى ) * پس راه نمود ترا به اين كه جدت را بسرت رسانيد و كيفيت اين حال بر اينوجه بود كه چون مادر آن حضرت از دار فناء بدار بقاء رحلت نمود جدّ وى عبد المطلب حليمه بنت ابى ذويب را كه از قبيلهء بنى سعد بود بشرف ارضاع او نامزد كرده و حليمه او را بقبيلهء خود برد و چون ايام رضاع او منقضى شد وى را برداشت تا بجدش رد كند و نزديك مكه در موضعى بگذاشت و به طهارت كردن رفت چون بازگشت رسول را نيافت از هر كه ميپرسيد هيچكس خبر او نميداد حليمه گويد كه فرياد برداشتم يا عبد المطلب محمّد را بپروردم و بر در مكه او را گم كردم پس با خود انديشه نمودم كه اگر او را نيابم بر بالاى كوهى روم خود را به زير اندازم و هلاك گردانم و اين شرمسارى نكشم و در مكه در آمدم و فرياد ميكردم و وا محمّدا ميگفتم پيرى بر عصا تكيه كرده چون جزع مرا بديد گفت ترا چيست من قصه خود را به او باز گفتم وى گفت بيا تا بنزد هبل رويم كه اعظم اصنامست شفاعت كنيم تا او ما را هدايت كند و محمّد را بما نمايد پس اين پير نزد خانهء كعبه آمد و بوسه بر سر و دست هبل ميداد و گفت اى فرياد رس بفرياد اين زن رس و دستگيرى اين كن كه از وى فرزند محمّد نام گمشده است و او بسيار جزع مىكند طوق منتى به گردن ما افكن و محمد را بوى نما حليمه گفت همين كه نام محمّد بر زبان پير بگذشت هبل و ديگر بتان به روى در افتادند هاتفى آواز داد كه اى پير بيخرد دور شو كه هلاك اين بتان در دست محمّد است پير بلرزيد و عصا از دستش بيفتاد و دندان بر دندان ميزد روى بحليمه كرد و گفت دل مشغول مدار كه اين محمد را خدايى هست كه وى را به تو رساند چون خبر گم شدن محمد بعبد المطلب رسيد گمان برد كه بعضى از قريش او را هلاك كرده‌اند شمشير بر كشيد و آواز داد كه يا آل غالب قريش همه جمع آمدند گفتند يا سيد ترا چه افتاده است وى صورت حال باز گفت و با قريش سوار شد و در شعاب مكه بگشت او را نيافت اسلحه را بينداخت و روى به بيت الحرام نهاد و طواف كرد و روى توجه به آسمان كرد و گفت ( بيت )
يا ربّ ردّ ولدي محمّدا ردّ إليّ و اتّخذ عندي يدا
يا ربّ إنّ محمدا لن يوجدا يصبح قريش كلَّهم مبتددا
ندايى از آسمان بوى رسيد كه اى قوم جزع مكنيد كه محمّد را خدايى هست كه حافظ و ناصر اوست عبد المطلب گفت وى كجاست آواز آمد كه بوادى تهامه نزديك فلان درخت عبد المطلب سوار شد و با اشراف و خدم خود روى بدان وادى نهاد ورقة بن نوفل در اثناى طريق بوى رسيد و در راه با او موافقت كرد چون برسيدند رسول را ديدند كه با شاخى از درخت بازى ميكرد عبد المطلب به جهت آنكه مدتى از وى دور افتاده بود او را نشناخت از او پرسيد كه من أنت يا غلام تو چه كسى اى