موسى را معلوم كنيد و بدانيد كه من عزيزتر و برتر از اويم .
( 25 ) - * ( فَأَخَذَه اللَّه ) * پس گرفت او را خداى * ( نَكالَ الآخِرَةِ ) * بعقوبت آن سراى كه آخرتست * ( وَالأُولى ) * و به عذاب دنيا كه اغراقست ، و از ابن عباس روايتست كه معنى آنست كه بنكال دو كلمه او را مؤاخذ ساخت كلمهء اولى ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرِي و كلمهء آخرى أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى و ميان اين دو كلمه چهل سال بود و بروايت ديگر بيست سال و روايت ديگر منقول است از أبو جعفر صلوات اللَّه عليه ، و بدانكه نكال مصدر مؤكد است چون وعد اللَّه ، و صبغة اللَّه كانه قيل نكل اللَّه نكال الآخرة چه معنى * ( فَأَخَذَه اللَّه ) * نكله اللَّه است و نكال بمعنى تنكيلست چون سلام وداع كه بمعنى تسليم و توديعست ، وهب از ابن عباس نقل كرده كه موسى عليه السّلام مناجات كرد كه
رب أمهلت فرعون مائة سنة يقول : أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى ) * و يجحد رسلك و يكذب بآياتك
يعنى بار خدايا مهلت دادى فرعون را مدت صد سال كه دعوى أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى كرد و انكار رسولان تو نمود و تكذيب آيات تو كرد حق سبحانه وحى كرد بوى كه
انه كان حسن الخلق سهل الحجاب فاحببت ان اكافيه
او مردى نيكو خلق بود و در قضاى حوائج و مهمات مردمان توجه مينمود و ايشان را از درگاه خود منع نميكرد پس من خواستم كه مجازات او را به او رسانم و به جهت اين او را وا گذاشتم در اين مدت تا از متاع دنيا محظوظ شود ، و ابو بصير از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده كه حضرت رسالت پناه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود كه جبرئيل با حضرت ملك جليل گفت
يا رب تدع فرعون و قد قال : أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى
اى آفريدگار من فرعون را وا گذاشته اى و مؤاخذه نمىنمايى و حال آنكه نداى أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى را باسماع اتباع خود رسانيده و در ميان ايشان لافى چنين زده خطاب آمد كه استعجال بر - مؤاخذه شأن تو و امثال تو است كه خوف آن داريد كه انتقام و تعذيب از شما فوت شود و او آخر بچنگال نكال ما در دنيا و عقبى گرفتار خواهد شد ، يكى از عرفا مناجات كرد كه خداوندا اين چه حالست كه فرعون أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى گفت و حسين منصور حلاج ( انا الحق ) هر دو يك دعوى كردند روح حسين در عليين است و از آن فرعون در سجين ها نفى آواز داد كه فرعون به خود بينى در افتاد و همه خود را ديد و خود را گم كرد پس در ميان فرق بسيار است ( 1 ) .
هامش
( 1 ) باز هم ذوق عارفانهء مرحوم مؤلف باهتزاز آمده و سخن يكى از اقطاب صوفيه را كه آن علاء الدوله سمنانى و سر سلسلهء صوفيه علائيه است نقل نموده ولى قسمتى از كلمات وى را ذكر نكرده است و ما آن قسمت را در پاورقى مينويسيم تا مراد وى براى خوانندگان روشن گردد ، ميگويد : وقتى كه مرا حال گرم بود به زيارت حسين منصور حلاج رفتم چون مرافه كردم روح او را در مقام عالى يافتم از عليين مناجات كردم الخ در مثنوى نيز فرق بين اين دو ادعاء را چنين گفته :گفت فرعونى أنا الحق گشت پست
گفت منصورى انا الحق و برستآن أنا را لعنت اللَّه در عقب
وين أنا را رحمت اللَّه اى محبزانكه او سنگ سه بود اين عقيق
آن عدوى نور بود و اين عشيق
اين أنا هو بود در سراى فضول
نه ز رأى اتحاد و از حلولاين حقير گويد : تعجب است از مرحوم مؤلف كه اين كتاب را بعنوان تفسير قرآن كريم تأليف و آن را منهج الصادقين فى الزام المخالفين ناميده مع الوصف در مواضع عديده كثيرى از اراجيف و أكاذيب و خرافات و اوهام جمعى از صوفيه را نقل نموده كه هم از نظر اكابر علماء شيعه مانند شيخ مفيد و شيخ صدوق و شيخ طوسى و شيخ بهايى و امثالهم بلكه جمعى از علماء عامه نيز چون ابن جوزى در تلبيس ابليس و ابن النديم در فهرست محكوم بكفر و الحاد و حلول و اتحادند و هم از معاندين ائمه طاهرين عليهم السلام بشمار آمدهاند و اعجب از اين ، نگارشات بعض معاصرين است در اينجا كه خواسته محمل صحيحى از براى كلمات كفر آميز حسين حلاج درست كند خلاصهء كلام وى اينست كه از كلمهء اتحاد بر حسب مفهوم لفظى دو چيز بذهن متبادر ميگردد يكى آنكه اصالت ممكنات را انكار كرده و همهء موجودات را فانى و مستهلك در وجود حقتعالى بداند و اين سخن مبالغه و توغل در توحيد است ( يعنى گفتار حسين حلاج ) و ديگر آنكه وجود ممكنات را نيز ثابت و محقق شمرده و وجود حق را مستهلك در آنها بداند و اين حلول و انكار و كفر است ( يعنى فرعون اين چنين بوده ) نگارنده گويد : نويسندهء محترم گمان كرده كه نزاع لفظى و راجع بمفهوم لفظ اتحاد است در صورتى كه اين ، اشتباهست و بر فرض صحت تقرير و تعبيرى كه راجع بمفهوم اتحاد نموده است غلط و بر خلاف تعبير عرفا و صوفيه است زيرا كه گفتن جملهء ( انا الحق ) و نظائر آن يا از باب اعتقاد بوحدت وجود و موجود است بدان معنى كه گروهى از عرفاء مانند محيى الدين عربى و مولوى رومى گفتهاند كه ذات حق عين تمام اشياء و حقيقت همه موجوداتست ذات حق مطلق است و ذات همهء موجودات همان مطلق است كه بتعينات و قيود اعتباريه مقيد شده و مولوى گفتهء حلاج را از اين باب دانسته چنان كه از شعر مذكور او مستفاد مىشود و ظاهر است كه اينان وجود ممكنات را انكار نكردهاند بلكه وجود حق و وجود اشياء را يكى ميدانند و يا از باب حلول و اتحاد است و چون اينجا گنجايش ندارد از توضيح عقيده فاسده ايشان معذورم ولى از اشاره بدين مطلب هم ناگزيرم عبارت نويسندهء معاصر دربارهء اينان نيز غلط است چه فرقه اتحاديه نميگويند :
خداوند در ممكنات فانى و مستهلك شده بلكه ميگويند : سالك تواند بمقامى برسد كه مستهلك و فانى فى اللَّه شود و چون قطرهء آبى كه به دريا رسد دريا مىشود او نيز با خداوند تعالى ( العياذ باللَّه ) متحد گرديده و خدا خواهد بود و يا ذات حق در وجود وى حلول كرده ذات او با ذات حق در وجود متحد شده .