تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
دنيا بالمى و اذيتى مبتلا بوده باشند تمنا كنند كه كاشكى بدنهاى ايشان را در دنيا بمقراض پاره پاره ميكردند تا امروز با اهل بلا در طريق فضل و مزيت درجه سلوك نمودندى ، در خبر است كه روز قيامت جماعت غازيان را كه در دار دنيا شربت شهادت چشيده باشند بدخول بهشت امر فرمايند چون بدر بهشت رسند جماعتى را بينند كه بر صدر جنت نشسته باشند گويند خداوندا ما فرزندان را يتيم كرديم و زنان را بيوه و جان خود را فدا ساختيم چرا اينها پيش از ما ببهشت رسيده‌اند ؟ خطاب آيد كه ايشان درويشان امت محمّداند شما در جميع عمر يك بار بتيغ كفار شهادت يافتيد ايشان در روزى صد بار بتيغ ابتلا و تير امتحان كشته ميشدند مرتبه شهادت شما بر تبهكاران ايشان نميرسد ، آورده‌اند كه كفار مكه حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلم را گفتند تو را چه بر آن داشته كه بدعت كيشى ميكنى كه مخالف آئين ما است چرا اقتدا باشراف قوم خود نميكنى و بعبادت اصنام ميل نمىنمايى تا از اين تشويش و محنت رهايى يا بى اين آيه آمد كه : 11 - * ( قُلْ ) * بگوى اى محمّد مر مشركان مكه را كه * ( إِنِّي أُمِرْتُ ) * بدرستى كه من امر كرده شده‌ام * ( أَنْ أَعْبُدَ اللَّه ) * به آنكه پرستش نمايم خداى به حق را * ( مُخْلِصاً لَه الدِّينَ ) * در حالتى كه پاكيزه كننده باشم از براى او دين را از لوث شرك يعنى مأمورم به آنكه موحد باشم و معترف بتوحيد 12 - * ( وَأُمِرْتُ ) * و فرموده شده‌ام باخلاص مذكور * ( لأَنْ أَكُونَ ) * به جهت آنكه باشم * ( أَوَّلَ الْمُسْلِمِينَ ) * اول گردن نهادگان ، يعنى مقدم و پيشواى ايشان در دنيا و آخرت چه قصب السبق در دين باخلاص است و عطف بواسطه مغايرت ثانى است به اول زيرا كه ثانى مقيد است به علت دون اول و ديگر اشعار است به آنكه عبادتى كه مقرونست باخلاص مقتضى آنست كه بالذات مأمور بها باشد و مقتضى اين نيز هست كه مأمور باشد بسبقت و احتمال دارد كه لام حرف زايد باشد از قبيل أردت لا فعل ، و مؤيد اين است قوله تعالى و أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ و أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ و أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ بدون لام و اين هنگام در معنى آن چند وجه است يكى آنكه مأمور شدم به آنكه اول كسى باشم كه اسلام آورده در زمان من از گروه قريش و غير ايشان يعنى اسبق باشم از جماعتى كه ايشان را بدين اسلام دعوت ميكنم و لهذا شخصى كه مخالفت كرد بكيش كفار و حطم اصنام و خلع اوثان نمود من بودم دوم آن كه فرمان رسيد كه من اول نفس خود را دعوت نمايم به چيزى كه مردمان را به آن ميخوانم تا در جميع اقوال و افعال مقتدا به باشم و صفت من مثل صفت ملوك نباشد كه مردمان را به چيزى امر مىكنند كه خود به آن اقدام نمينمايند ، سوم آنكه مرا فرمودند كه بكنم آن چيزى را كه به آن مستحق اولويت شوم از اعمال سابقين ، و حاصل كلام آنست كه مرا فرمودند كه خالص گردانم