تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
( شعر )
قد علمت خيبر أنّى عامر شاكى السّلاح بطل مغامر
پس پيش آمده بامر حب آغاز محاربه نمود و بعد از آنكه ضربتى چند در ميان ايشان رد و بدل شد شمشير مرحب بر سر عامر آمد و عامر در غضب شد شمشير خود را حواله مرحب كرد اما به جهت آنكه شمشير كوتاه بود بساق مرحب نرسيده دم آن بر زانوى خودش آمد و بيفتاد و به جهت آن زخم شهيد شد ، بعضى مردمان چون اين حال را مشاهده كردند گفتند كه ( بطل عمل عامر ) باطل شد كار عامر ، برادرش سلمة بن اكوع نزد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم آمد و بگريست و گفت يا رسول اللَّه بعضى از اصحاب ميگويند كه بطل عمل عامر حضرت رسالت پناه فرمود اولئك كذبوا بل اتى من الاجر مرتين ايشان دروغ ميگويند بلكه حق سبحانه دو اجر به او كرامت فرمود ، بعد از آن مردمان بمقاتله مشغول شدند و حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم در آن روز رايت را بابو بكر داده بود و چون كارزار سخت شد ترسان شده اصحاب را بد دل گردانيد و همه روى بانهزام نهادند ، روز ديگر رايت را بعمر خطاب عطا فرمود و او را بحرب فرستاد و او نيز با اصحاب خود ترسان و هراسان بازگشت و در آن روز رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم را درد شقيقه طارى شده بود و به جهت آن نمىتوانست كه از خيمه بيرون آيد و در آخر اين روز چون صداع آن حضرت صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم تخفيف يافت بيرون آمد و از كيفيت حرب استفسار نمود صورت حال را معروض داشتند آن حضرت فرمود كه و اللَّه لاعطين الراية غدا رجلا يحب اللَّه و رسوله و يحبه اللَّه و رسوله ، كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح اللَّه على يديه به خدا سوگند فردا اين رايت را به مردى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند ، و مكرر حمله كننده باشد بر اعداء و از ايشان فرار ننمايد و باز نگردد تا آنكه خداى تعالى بر دست او فتح خيبر نمايد ، و بخارى و مسلم از قتيبة بن سعد روايت كرده‌اند كه يعقوب بن عبد الرحمن اسكندرانى ما را خبر داد از ابى حازم كه او از سعد بن سهل روايت كرد كه در روز خيبر حضرت رسالت صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود كه لاعطين هذه الراية غدا رجلا يفتح اللَّه على يديه يحب اللَّه و رسوله و يحبه اللَّه و رسوله و چون اصحاب اين كلمات با بركات از سيد عالم عليه افضل التحيات استماع كردند همهء شب در فكر اين بودند كه آيا شخصى كه لايق اين امر باشد و فراخور اين منصب كه تواند بود چون صبح شد هر يك از ايشان منتظر آن بودند كه خلعت اين سعادت بقد كه راست آيد ، پس سيد عالم صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود كه اين على بن ابى طالب يعنى على كجاست گفتند كه درد چشم و صداع دارد بواسطهء آن از خيمه بيرون نمىآيد فرمود كه او را بطلبيد چون حاضر شد او را نزد خود خواند سرش را در كنار خود نهاد آب دهان مبارك خود را در چشم او كرد و دست مبارك را بر سر او ماليد فى الحال چشم امير المؤمنين عليه السّلام از تيرگى رمد روشن