فرمود كه به خدا سوگند كه امير المؤمنين عليه السّلام مانند بندگان درم خريده طعام مىخورد و در مجلس مينشست و خود ببازار ميرفت و دو جامه ميخريد و خيار آن را بغلام خود ميداد و ادون آن را خود اختيار ميفرمود و اگر آستين جامهء او دراز بودى يا جامهء او از قد او در ميگذشت قطع آن مينمود و مدت پنج سال حاكم بود و در اينمدت خشتى را بر بالاى خشتى و آجرى را بر بالاى آجرى ننهاد و اصلا از زر سرخ و سفيد بميراث نگذاشت و نان گندم و گوشت بمردمان اعطاء ميفرمود و خود بقرص جو و روغن زيت و سركه بسر ميبرد ، و مرويست كه اكثر نانخورش او از زيت بود يا از سركه و اگر از آن ترقى مينمود نان را با قدرى از شير تناول ميفرمود و ميگفت
لا تجعلوا بطونكم مقابر الحيوان
شكمهاى خود را گورستان حيوان مسازيد ، و هيچ دو كارى كه مرضى الهى بود بر او سانح نميگشت مگر آنكه اشق آن را از براى نفس خود اختيارى كردى و بكسب دست و عرق جبين هزار بنده خريد و در رضاى الهى آزاد كرد و طاعت او فوق طاقت مردمان بود در هر شب هزار ركعت نماز ميگذارد و اكثر روزها به روزه ميگذرانيد ، و در روايت آمده كه آن حضرت هيچ طعام هرگز سير نخوردى ، عبد اللَّه أبى رافع گويد كه روزى نزد آن حضرت رفتم انبانى نزد او نهاده بود كه سر او را مهر كرده بود پس مهر آن را گشود و دو نان جو خشك بود كه آن را خورد كرده بودند آن گه كفى از آن تناول فرمود و من نيز در خوردن مشاركت كردم پس سر آن را مهر كرد و بخادم سپرد من گفتم يا امير المؤمنين سبب مهر كردن چيست فرمود كه من خوف آن دارم كه حسن و حسين جهت شفقتى كه با من دارند روغن زيت به آن ممزوج سازند و من آن را بخورم نفس من از فرمان من بيرون رود ، و كميت طاعت و كيفيت رياضت آن حضرت را از اين معلوم ميتوان كردن كه على بن الحسين زين العابدين عليهما السّلام دوازده سال برضوى نماز شام نماز صبح أداء فرمود و پيشانى مبارك آن حضرت از كثرت سجود بر وجهى رسيد كه هفتاد پوست گذاشت و او را به جهت اين ذو الثفنات ميگفتند و به جهت بسيارى طاعت و رياضت بحيثيتى ضعيف شده بود كه اگر بر پاى ميخاست مانند خوشه اى كه باد او را متحرك سازد ميلرزيد با وجود اين ميگفت كه
هيهات هيهات اين طاعتى و طاعة على
چه دور است طاعت من و طاعت على ، و در خبر آمده كه چون امير المؤمنين عليه السّلام شهيد شد و معاويه غاويه اسكنه اللَّه فى الهاويه ميخواست كه ابو اسود دئلى كه از جمله الى آن حضرت بود استمالت نموده از مودت او برگرداند پس هميشه صله و هديه به او ميفرستاد ، روزى انواع حلواها به او فرستاد كه در ميان آن شهد مزعفر بود ابو اسود دخترى داشت بدويد و پاره اى برگرفت و در دهن نهاد ابو اسود را اين آيه بخاطر رسيد كه * ( أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا ) * پس دختر را گفت اين را از دهن بينداز كه زهر است دختر گفت اين بغايت شيرينست گفت نميدانى كه اين را پسر هند فرستاده تا ما را از دوستى اهل البيت برگرداند دختر
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 322
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٣٢٢