خود بكشيد و بعد از آن از حصن بيرون آئيد و قتال كنيد اگر ما را ظفر باشد زن و فرزند ديگر پيدا شود و اگر ايشان را بود ما را بدنامى و بىناموسى نبايد كشيد گفتند ما اين بيگناهان را چگونه كشيم و بچه وجه ما طاقت آن داشته باشيم كه زن و فرزند خود را بدست خود بقتل آريم ما را چه زندگانى باشد بعد از قتل ايشان گفت امر سيم آنست كه امشب شب شنبه است و محمد ( ص ) و اصحاب او مىدانند كه ما شنبه به هيچ كارى مرتكب نميشويم و بجهة اين از ما غافل شده ما بيخبرانه بر سر ايشان تازيم شايد كارى از پيش برود گفتند ما هتك حرمت شنبه نكنيم و بر خلاف طريقهء آباء و اجداد سلوك نكنيم گفت پس امشب به احتياط باشيد تا فردا ببينيم كه صلاح چيست روز ديگر كسى را برسول ( ص ) فرستادند كه ابو لباب را كه از بنى عمرو است نزد ما فرست تا سخنى چند با او بگوئيم و صلاحى ببينيم رسول ( ص ) اجازت داد و چون ابو لبابه در حصن در آمد زنان و كودكان نزد او آمدند و بسيار بگريستند و جزع و فزع كردند دل وى بر ايشان بسوخت گفتند مصلحت باشد كه ما بر حكم محمد ( ص ) از حصن به زير آئيم گفت روا باشد و بدست اشاره كرد به حلق كه اگر فرود آئيد شما را بكشد ابو لبابه گويد چون اين خيانت كردم پشيمان شدم و نزد رسول ( ص ) نرفتم و خود را بر ستون مسجد بستم و گفتم خود را نگشايم تا رسول بگشايد و چون نزد آن حضرت نرفت آن حضرت احوال او پرسيد صورت حال بعرض رسانيدند فرمود اگر نزد من آمدى براى او استغفار كردمى اكنون وى را نگشايم تا خدا توبهء او را قبول كند و بعد از فتح خداى تعالى توبه او را قبول كرد و جبرئيل سحرگاهى آمد و رسول ( ص ) را از اين خبر داد و آن حضرت در حجرهء ام سلمه بود ام سلمه روايت كند كه در آن وقت رسول را ديدم كه بخنديد گفتم يا رسول اللَّه هميشه دندانت خندان باد سبب خنده در اينوقت چيست فرمود كه جبرئيل آمد و مرا خبر داد كه حقتعالى توبهء ابو لبابه را قبول فرمود گفتم يا رسول اللَّه ( ص ) رخصت باشد كه بروم او را از اين بشارت خبر دهم و اين صورت پيش از نزول آيهء حجاب بود فرمود روا باشد پس بدر مسجد رفتم كه بر در حجرهء من بود آواز دادم كه ( يا ابا لبابه ابشر فان اللَّه تاب عليك ) جماعتى كه در مسجد بودند خواستند كه وى را بگشايند نگذاشت و گفت سوگند خوردهام كه غير از رسول خدا كسى مرا از اين بند
نگشايد و چون آن حضرت به نماز صبح درآمد وى را بگشاد القصه چون روز شد بنى قريظه بر حكم رسول خدا فرود نيامدند و اوس بيامدند و گفتند يا رسول اللَّه ( ص ) اينها موالى و خلفاى مااند توقع ما آنست كه با ايشان همان معامله كنى كه با موالى و خلفاء خزرج كردى و قبل از اين بنى قينقاع را حصارى ارزانى داشته بود بشفاعت عبد اللَّه ابى سلول و اوس را از آن حضرت نيز همان چشم داشت بود رسول ( ص ) فرمود راضى ميشويد به حكم سعد بن معاذ كه سيد و پيشواى شما است گفتند بلى آنچه راى سعد باشد بر آن رضا ميدهيم و سعد در اينوقت مجروح بود از تيرى كه در غزوهء احزاب بر اكحل او آمده بود و او در مسجد
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 275
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٢٧٥