ايندرخت بيرون آريم گفت او را چرا بيرون مىآريد گفتند براى آنكه وى را هلاك كنيم شيطان گفت همين جا نيز او را هلاك ميتوان كرد پس ايشان را تعليم داد كه ارهء دو سر ساختند و بر سر درخت نهاده خواستند كه به دو نيم ببرند از سرادقات غيبى ندايى بزكريا رسيد كه مبادا ناله كنى و آه كشى كه نامت از جريدهء صابران محو كنيم دشمنانت از سراى وجود بيرون كنند و ما در حجرهء شهودت نگذاريم پس چون اره بفرق زكريا رسيد گفت خدايا هزار شكر كه خون مرا بر سر كوى محبت تو ميريزند آنكه صبر كرد و آهى نزد تا به دو نيمه اش كردند و فرط محبت زكريا
به او سبحانه بمرتبهء بود كه در آن وقت كه او را پاره بدونيم ميبريدند اگر كسى از او سؤال كردى كه چه ميخواهى از اجزاى و ذرات وجود وى نعرهء عشق بر آمدى كه آن مىخواهم كه تا قيامت اين اره ميرانند و بد پاره مىبرند و ديگر باره بهم ميپوندند آرى هر كه لذت بلا دريابد از هيچ محنتى و مشقتى روى بر نتابد اما جمعى كه يحيى را نزد ملك بردند چون بدرگاه رسيدند فرمان رسيد كه هم در بيرون او را بقتل رسانند و سر او را بيارند آن كافران سنگيندل سر مبارك يحيى معصوم مظلوم در طشتى بريدند و خون كه در آن طشت جمع شده بود در چاه ريختند خون در آن چاه به جوش آمد چنان كه قبل از اين گذشت و حق سبحانه بخت نصر بابلى يا طيطوش رومى را بر ايشان گماشت تا هفتاد هزار كس از گروه بنى اسرائيل بكشت و بعد از آن خون يحيى از جوش فرو نشست سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده كه بر رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله وحى آمد كه به جهت قتل يحيى بن زكريا هفتاد هزار كس را كشتيم براى فرزند تو حسين دوباره هفتاد هزار كسرا خواهيم كشت و بروايت ديگر براى خون جگر گوشهء تو هفتاد هزار بار هفتاد هزار كسرا بكشيم و در عيون رضا مذكور است كه مهدى آل محمد صلَّى اللَّه عليه و آله ذريهء قتلهء امام حسين ( ع ) را بقتل خواهد رسانيد پس هنوز انتقام اين خون باقيست تا خروج مهدى ( اللهم العن الذين ظلوا و قتلوا انبيائك و اوليائك و عذبهم باشد عذابك و اذقهم حر نيرانك و العن اشياعهم و اتباعهم فى الدنيا و الآخرة لعنا كثيرا دائما ابدا ) و بعد از ذكر قصهء يحيى و ذكر يا بيان قصه مريم و عيسى مىكند تا امت خاتم الانبياء صلوات اللَّه عليه در وظايف طاعت اقتفا و اقتدا بايشان كنند و ديگر تا اخبار بان معجزه آن حضرت باشد پس ميفرمايد كه وَاذْكُرْ و ياد كن اى محمد ( ص ) فِي الْكِتابِ در قرآن مَرْيَمَ قصهء مريم بنت عمران بن ماثان را و او پيوسته در مسجد قدس بعبادت مشغول بودى و بوقت عذر بخانهء خالهء خود رفتى و بعد از ظهر به مسجد باز آمدى وقتى در خانهء خاله بود به غسل محتاج شد طلب موضعى كرد كه از اهل خانه اش دور باشد تا در آنجا غسل كند إِذِ انْتَبَذَتْ چون بگوشهء رفت و معتزل و منفرد شد مِنْ أَهْلِها از اهل خود يعنى از
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 389
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٣٨٩